تبليغاتX
بـســم الله الـرحـمـن الـرحـیـــم
جمعه 8 آبان1388
خواب و اوراد عرفانی
 

سلام صبر کن چقد عجله داری نمی خوای برای یک بار هم که شده چیزی بفهمی؟!

خواب تقریبا یک سوم عمر ادما رو گرفته و عالم عجیبی داره!

هیچ خوابی نیست که بدون اداب رخ بده و لذت بخش باشه

امام محمد غزالی در (احیاء العلوم) معروف و جهانیش  در ضمن اوراد عرفانی خواب را آورده

و اداب دهگانه آن را مطرح نموده و ملا محسن محقق فیض کاشانی (اعجوبه علماء) احیاء العلوم را ضمن اصلاح بسی جالب اضافاتی نمود که کتابش همان (محجه البیضاء) است و ترجمه اش همان (راه روشن) می شود 

ما هم با برخی کم و زیادیها و تطبیقی نمودن متن این دو کتاب بحث (اداب خواب) ان را اماده مطالعه نمودیم.

اگه میخوای خوابت مورد رضایت خدا باشه و همیشه خوابهای ملکوتی نصیبت بشه و گذشته یا آینده یا حال را کشف کنی٬

مطمئن باش باید به این آداب عمل کنی

 

 

 

ورد سوم خواب است.

و اگر خواب از وردها شمرده شود باكى نيست، چه ادبهاى آن چون رعايت يابد از جمله عبادات تواند بود. و آورده‏اند كه چون بنده بر طهارت و ذكر خداى بخسبد وى را مصلّى‏

                        ترجمه‏احياءعلوم‏الدين، جلد1، ص: 723

نبيسند تا آن گاه كه بيدار شود، و فريشته‏اى در شعار او باشد، و اگر در خواب بجنبد و ذكر خداى كند آن فريشته وى را دعا گويد و براى وى آمرزش خواهد. و در خبر است كه چون بنده بر طهارت بخسبد جان او را به عرش برند. اين در حق عوام است، پس در حق علما و ارباب دلهاى صافى چگونه تواند بود؟ كه ايشان را در خواب كشف اسرار باشد. و براى اين پيغامبر- عليه السلام- گفت: نوم العالم عبادة و نفسه تسبيح. اى، خواب عالم عبادت است و نفس او تسبيح.

 

و معاذ  بو موسى را گفت كه در قيام شب چگونه مى‏كنى؟ گفت: همه شب در قيام باشم، هيچ نخسبم، بتدريج- نه دفعة واحدة- قرآن خوانم. معاذ گفت: لكن من بخسبم، پس قيام كنم، و در خواب همان ثواب چشم دارم كه در قيام. و اين را در خدمت پيغامبر باز گفتند، پيغامبر فرمود: معاذ أفقه منك.

 

و آداب خواب ده است.

 

اول آبدست و مسواك. پيغامبر- عليه السلام- گفت: چون بنده بر آبدست (وضو) خسبد جانش به عرش برند و خواب او صادق باشد، و اگر بى آبدست خسبد جان او از رسيدن قاصر شود و خوابهاى او شوريده باشد و صدق را در آن مجالى نبود. و بدين طهارت، طهارت ظاهر و باطن، جمله خواسته است، چه در انكشاف پرده‏هاى غيب تأثير طهارت باطن راست.

 

( فیض کاشانی: مى‏گويم: در الفقيه آمده كه امام صادق (ع) فرموده است: «كسى كه وضو بسازد و پس از آن در بستر خواب قرار گيرد در حالى كه به خواب رفته بسترش مسجد اوست.

و اگر به يادش آيد كه بى‏وضوست بر جامه‏اش و هر چه موجود باشد تيمّم كند. وى مادام كه در ياد خداست در نماز مى‏باشد.»  راه روشن، جلد2، ص: 499)

 

دوم آن كه مسواك و آب آبدست ساخته دارد و نيت كند كه به وقت بيدار شدن قيام بر جاى آرد. و هر گاه كه بيدار شد مسواك كند. و از پيغامبر- عليه السلام- آورده‏اند كه در شبى چندان بار كه بيدار شدى و خوابيدى مسواك كردى

و پيغامبر- عليه السلام- گفت: من أتى فراشه و هو ينوي أن‏

 

                        ترجمه‏احياءعلوم‏الدين، جلد1، ص: 724

يقوم يصلّى من اللّيل فغلبه النّوم عيناه حتّى يصبح، كتب له ما نوى و كان نومه صدقة عليه من الله تعالى. اى، هر كه به فراش خود آيد بر اين نيت كه شب را قيام كند، پس خواب چشمهاى وى را غلبه كند تا بامداد، آن چه نيت كرده است براى وى بنويسند و خواب وى صدقه باشد از حق تعالى بر وى.

 

(فیض کاشانی: مى‏گويم: كافى به سند حسن از حلبى روايت كرده كه امام صادق (ع) فرموده است:

 «هنگامى كه پيامبر خدا (ص) نمازهاى عشاى آخر را به جا مى‏آورد دستور مى‏داد آب وضو و مسواكش را حاضر كنند و سرپوشيده در كنارش بگذارند. پس از آن به قدرى كه خدا مى‏خواست مى‏خوابيد و سپس برمى‏خاست و مسواك مى‏كرد و وضو مى‏گرفت و چهار ركعت نماز مى‏خواند. پس از آن مى‏خوابيد و بعد برمى‏خاست و مسواك مى‏كرد و وضو مى‏گرفت و چهار ركعت نماز مى‏خواند. سپس مى‏خوابيد تا آنگاه كه صبح مى‏دميد.

در اين هنگام برمى‏خاست و نماز شفع و وتر و سپس دو ركعت نماز صبح را به جا مى‏آورد». پس از اين امام صادق (ع) فرمود: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» عرض كردم: چه موقع برمى‏خاست؟ فرمود: «پس از ثلث شب.»

در صحيحه معاوية بن وهب از امام صادق (ع) آنچه به روايت مذكور نزديك‏ است آمده و در آن اضافه شده است: «چون پيامبر خدا (ص) از خواب برمى‏خاست به اطراف آسمان مى‏نگريست، سپس آيات آل عمران را تلاوت مى‏فرمود: إِنَّ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... سپس مسواك مى‏كرد و وضو مى‏گرفت. پس از آن رهسپار مسجد مى‏شد، چهار ركعت نماز به جا مى‏آورد، و طول ركوع او به اندازه قرائتش و طول سجودش به قدر ركوعش بود، و ركوع مى‏كرد تا آن حد كه گفته مى‏شد: چه وقت سرش را بلند مى‏كند، و سجده مى‏كرد تا آن اندازه كه مى‏گفتند: كى سرش را برمى‏دارد، پس از آن به بستر خواب برمى‏گشت و به قدرى كه خدا مى‏خواست مى‏خوابيد، سپس بيدار مى‏شد و مى‏نشست و همان آيات را مى‏خواند و به اطراف آسمان مى‏نگريست ...» و حديث به همين گونه ادامه داده شده است.) راه روشن، جلد2، ص: 500

 

 

سوم آن كه كسى را كه وصيتى باشد وصيت نبشته دارد پيش از آن كه بخوابد، چه از آن ايمن نيست كه جان وى در خواب قبض شود. و چنان گفته‏اند كه هر كه بى‏وصيت وفات كند در برزخ وى را دستورى سخن نباشد تا روز قيامت، مردگان يك ديگر را زيارت كنند و سخن گويند و او نگويد، پس ايشان يك ديگر را گويند كه اين مسكين بى‏وصيت وفات كرده است. و وصيت مستحب است از بيم مرگ فجأة، و مرگ فجأة تخفيف است، مگر كسى را كه مستعد مرگ نباشد بدانچه گرانبار مظالم بود.

 

چهارم آن كه با توبه خسبد از همه گناهان، و دلش بر همه مسلمانان نيك باشد، و در نفس او ظلم كسى نباشد و عزيمت معصيتى ندارد چون بيدار شود. پيغامبر- عليه السلام- گفت: من آوى إلى فراشه لا ينوي ظلم احد و لا يحقد على أحد غفر له ما اجترم. اى، هر كه به فراش خود رود و نيت ظلم كسى نكند و بر كسى كينه ندارد، جرم وى آمرزيده شود.

 

پنجم آن كه به گستردن فراشهاى نرم تنعم نكند، بل آن را بگذارد، يا در آن ميانه‏رو باشد. و بعضى از سلف گستردن و اصلاح و تسويه فراش را كراهيت داشتندى و آن را تكلّف خواب دانستندى.

و اهل صفه را ميان ايشان و خاك حايلى نبودى و گفتندى: از آن آفريده شديم و بدان باز خواهيم گشت. و آن را سبب رقت دل و تواضع نفس دانستندى. و هر كه نفس او بدان مسامحت نكند بايد كه ميانه‏رو باشد.

 

ششم: آن كه تا خواب غلبه نكند نخسبد، و بتكلف خواب نيارد مگر وقتى كه بدان خواب استعانت كند بر قيام آخر شب. چه خواب سلف غلبه بود، و خوردن ايشان فاقه، و سخن ايشان ضرورت. و براى اين، صفت ايشان بر اين جمله آمده است كه كانُوا قَلِيلًا من اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ. و اگر خواب از ذكر و نماز وى را مغلوب گرداند و چنان شود كه نداند چه مى‏گويد، بايد كه بخسبد

                        ترجمه‏احياءعلوم‏الدين، جلد1، ص: 725

تا غلبه خواب زايل شود و بداند كه چه مى‏گويد.

ابن عباس- رضى الله عنهما- خواب نشسته را دشمن داشتى. و در خبر است: لا تكابدوا اللّيل، اى، سختى شب تحمل منماييد. و پيغامبر را- عليه السلام- گفتند كه فلان زن شبها نماز كند، و چون خواب او را غلبه كند خود را به رشته‏اى در آويزد. پيغامبر- عليه السلام- از آن نهى فرمود و گفت: ليصلّ أحدكم من اللّيل ما تيسّر له فإذا غلبه النّوم فليرقد، اى، نماز كند يكى از شما از شب آن چه وى را ميسّر شود، و چون خواب وى را غلبه كند بخسبد. و گفت: تكلّفوا من العمل ما تطيقون فانّ الله لن يملّ حتى تملّوا، اى، از عمل آن را تكلف كنيد كه طاقت آن داريد، چه حق تعالى دادن ثواب نگذارد تا شما را ملالت نيارد. و گفت: خير هذا الدّين أيسره، اى، بهترين اين دين آسانتر آن است.

 

و وى را گفتند كه فلان نماز گزارد و نخسبد، و روزه دارد و افطار نكند. گفت: لكنّى أصلّي و انام، و أصوم و أفطر، هذه سنّتى، فمن رغب عن سنّتى فليس منّى، اى، ليكن من نماز بگزارم و بخسبم، و روزه دارم و افطار كنم، اين سنت من است، پس هر كه از اين اعراض آرد بر سنت من نباشد. و گفت: لا تشادّوا هذا الدّين فانّه متين فمن يشادّه يغلبه فلا تبغّض إليك عبادة الله، اى، با اين دين سختى فرا مگيريد كه او استوار است، هر كه با او سختى فرا گيرد او را غلبه كند، پس عبادت خداى را بر خود دشمن مگردانيد.

 

هفتم آن كه روى در قبله خسبد، و آن دو گونه است. يكى استقبال كسى كه در حال نزع باشد، و آن ستان باشد- بر قفا خفته- و استقبال او آن بود كه روى و كفهاى پاى او سوى قبله باشد. و دوم استقبال مرده در لحد، و آن كسى را بود كه بر پهلو خسبد، و روى و پيش بدن او سوى قبله باشد چون بر شق راست خسبد.

 

هشتم: دعاى وقت خفتن. بگويد: باسمك ربّى وضعت جنبي و باسمك ارفعه، تا آخر دعاهاى مأثور كه در «كتاب دعوات» آورده‏ايم، و آيت‏هاى مخصوص چون آية الكرسي و آخر بقره و غير آن بخواند، و قول حق تعالى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ، تا يَعْقِلُونَ، و گفته‏اند كه هر كه اين را وقت خفتن بخواند، حق تعالى قرآن را بر وى نگاه دارد، چنانكه آن را

 

                        ترجمه‏احياءعلوم‏الدين، جلد1، ص: 726

فراموش نكند. و از سورت اعراف: إِنَّ رَبَّكُمُ الله الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، تا الْمُحْسِنِينَ«122» و از آخر بنى اسرائيل: قل ادعوا الله او ادعوا الرّحمن، تا آخر دو آيت بخواند، چه در شعار او فريشته‏اى در رود كه او را نگاه دارد و براى وى آمرزش خواهد. و معوّذتين بخواند و در دستها بدمد، و به هر دو دست روى و اندام خود را بمالد، همچنين از پيغامبر- عليه السلام- روايت كرده‏اند. و ده آيت از اول كهف و ده از آخر آن بخواند. و اين آيت‏ها براى بيدارى قيام شب است.

و على- كرم الله وجهه- گفتى گمان نبرم كه مردى كامل عقل پيش از خواندن دو آيت از آخر بقره بخسبد. و بايد كه بيست و پنج بار سبحان الله، و الحمد للَّه، و لا اله الاّ الله و الله أكبر بگويد تا مجموع اين چهار كلمه صد بار باشد.

 

نهم: آن كه وقت خواب ياد كند كه خواب نوع وفات است و بيدارى نوع بعث. قال الله تعالى: الله يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها. خواب را توفّى نام فرموده است. و چنانكه بيدار را مشاهدات منكشف شود كه مناسب احوال او در خواب نباشد، همچنين مبعوث چيزى بيند كه هرگز در دل او نگشته بود و حس او مشاهده نكرده. و مثل خواب ميان زندگانى و مرگ مثل برزخ است ميان دنيا و آخرت. و لقمان پسر را گفت: اى پسر، اگر در مرگ شكى دارى مخسب، و بدان كه چنانكه مى‏خسبى همچنان وفات خواهى كرد، و اگر در بعث بشكى بيدار مشو، پس چنانكه پس از خواب بيدار شوى همچنان پس از مرگ بعث باشد.

و كعب أحبار گفت: چون بخسبى بر شق راست پهلو به زمين آر و روى به قبله دار كه آن وفات است. و عايشه- رضى الله عنها- گفت كه پيغامبر- عليه السلام- در وقت خواب، آخر چيزى كه بگفتى- و رخساره بر دست راست نهاده بودى و چنان دانستى كه امشب وفات خواهد كرد- اين كلمات بودى: اللّهمّ ربّ السّموات السّبع و ربّ العرش العظيم، ربّنا و ربّ كلّ شي‏ء و مليكه، تا آخر دعا، چنانكه در دعوات ياد كرده‏ايم.

پس حق بنده آن است كه از دل خود وقت خواب تفتيش كند كه بر چه مى‏خسبد، و غالب بر او چيست: دوستى حق تعالى و لقاى او، يا دوستى دنيا؟ و به حقيقت بداند كه آن چه بر او غالب است وفات او بر آن خواهد بود، و حشر او بر آن چه وفات بر آن بوده است. چه مرد با آن كس و آن‏

                        ترجمه‏احياءعلوم‏الدين، جلد1، ص: 727

چيز است كه محبوب وى بود.

 

دهم: دعا در وقت بيدارى. بايد كه در بيداريها و تقلبات خود هر گاه كه بيدار شود، آن چه پيغامبر- عليه السلام- گفتى: بگويد: لا اله الاّ الله الواحد القهّار ربّ السّموات و الارض و ما بينهما العزيز الغفّار. و بكوشد در آن كه آخر چيزى كه بر دل او غالب شود به وقت خواب، و اول چيزى كه بر دل او درآيد در حال بيدار شدن، ذكر خداى بود، چه آن علامت دوستى است. و ملازم دل در اين دو حال نباشد مگر چيزى كه بر او غالب است، دل خود را بايد كه بدان بيازمايد، چه آن علامتى است كه باطن دل را كشف كند.

و اين ذكرها بدان مستحب است تا دل را به ذكر خداى كشد، و چون بيدار شود تا برخيزد بگويد: الحمد للَّه الّذي أحيانا بعد ما أماتنا و إليه النّشور، تا آخر دعاهاى بيدارى كه ايراد كرده‏ايم.

 

(فیض کاشانی: مى‏گويم: سزاوار است به محض اين كه از خواب برمى‏خيزد سجده شكر به جا آورد سپس دعاى مذكور را بخواند، چه روايت شده است كه پيامبر (ص) چون از خواب بيدار مى‏شد سجده مى‏كرد.

در تهذيب از ابى جعفر امام باقر (ع) در باره قول خداوند متعال: كانُوا قَلِيلًا من اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ آمده كه فرموده است: «اين قوم مى‏خوابيدند، و چون هر كدام از پهلويى به پهلوى ديگر مى‏شدند مى‏گفتند: الحمد للّه و لا اله الّا الله و الله اكبر» راه روشن، جلد2، ص: 506)

 

نوشته شده توسط اسیر امیر در 7:54 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 17 مهر1388

 

معجزه امام (ع) و رسوائى دشمنان‏

10- ابو هاشم جعفرى مى‏گويد: در زمان متوكل، زنى ادعا كرد كه زينب دختر فاطمه- سلام اللَّه عليها- دخت گرامى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مى‏باشد.

متوكل به او گفت: تو زن جوانى هستى، در حالى كه چندين سال از وفات رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مى‏گذرد.

آن زن گفت: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دستش را به سرم كشيد و از خدا خواست كه در هر چهل سال، دوباره جوانى را به من برگرداند. و من تا به حال، خودم را به مردم معرّفى نكرده بودم تا اينكه الآن نيازمند شدم و اظهار كردم! متوكل، فرزندان كهنسال ابو طالب، عباس و قريش را جمع كرد و جريان را به آنها گفت.

برخى از آنان روايت نمودند كه زينب، دختر فاطمه- سلام اللَّه عليها- در فلان سال فوت كرده است.

متوكل به زن گفت: در مورد اين روايت چه مى‏گويى؟

آن زن گفت: دروغ است؛ چون كار من از مردم پوشيده بود و هيچ كس نمى‏دانست من مرده‏ام يا زنده.

متوكل رو به آنها گفت: جز اين روايت دليل ديگرى داريد.

گفتند: خير.

گفت: تا دليلى نباشد كه او را وادار كند از ادّعاى خود دست بردارد، به او چيزى نمى‏گويم.

گفتند: امام على النقى- عليه السّلام- را احضار كن. شايد بتواند دليلى غير از دليل ما بياورد.

متوكل دنبال امام- عليه السّلام- فرستاد. وقتى حضرت آمد و قضيّه آن زن را به وى گفت، حضرت فرمود: دروغ مى‏گويد: زينب كه در فلان سال و فلان ماه و فلان روز، وفات كرده است.

                        جلوه‏هاى اعجاز معصومين ،ص:325

متوكل گفت: اينها هم مثل سخن تو را گفتند: ولى من قسم خوردم بدون دليلى كه او را وادار كند از ادعاى خود برگردد، با او كارى نداشته باشم.

حضرت فرمود: ناراحت نباش، اينجا دليلى است كه او و كسانى ديگر را وادار مى‏كند تا به حق اقرار كنند.

متوكل گفت: آن چيست؟

امام فرمود: گوشت فرزندان فاطمه- سلام اللَّه عليها- بر درندگان حرام است. او را در ميان درندگان بينداز. اگر از فرزندان فاطمه- سلام اللَّه عليها- باشد آسيبى به وى نمى‏رسانند.

متوكل به زن گفت: اكنون چه مى‏گويى؟

زن گفت: او مى‏خواهد من كشته شوم.

حضرت فرمود: اينجا عده‏اى از فرزندان فاطمه- سلام اللَّه عليها- هستند. هر كدام از آنها را كه مى‏خواهى ميان درندگان بينداز. در اين هنگام، چهره‏هاى همه آنان تغيير كرد.

بعضى از دشمنان حضرت گفتند: چرا او به غير خودش حواله مى‏دهد؟ خودش برود.

متوكل هم علاقه داشت كه امام- عليه السّلام- برود و بدون اينكه او در قتل حضرت، دخالتى داشته باشد، كشته شود. از اين رو، رو به حضرت كرد و گفت:

اى ابو الحسن! چرا خودت نمى‏روى؟

امام فرمود: اگر بخواهى مى‏روم.

متوكل گفت: پس همين كار را بكن! امام فرمود: ان شاء اللَّه مى‏روم. نردبانى نصب كردند و حضرت، وارد شد. در آنجا شش شير وجود داشت. وقتى امام به آنجا رفت و نشست، شيرها آمدند و دور او حلقه زده و نشستند. و سرهايشان را به زمين گذاشتند. حضرت دستش را بر يك يك آنها مى‏كشيد و اشاره مى‏كرد كه به طرفى برود، و شير مى‏رفت تا اينكه همه برخاستند.

                        جلوه‏هاى اعجاز معصومين ،ص:326

وزير متوكل به او گفت: اين خوب نيست. قبل از اينكه اين خبر در شهر پخش شود، دستور بده تا امام از آنجا خارج شود.

متوكل گفت: اى ابو الحسن! ما نمى‏خواستيم به تو آسيبى برسد. و يقين داشتيم كه تو راست مى‏گويى. اكنون دوست داريم كه تو بالا بيايى. حضرت برخاست و به طرف نردبان آمد. و شيرها دنبال او بودند و خودشان را به لباس امام مى‏ماليدند.

وقتى كه امام پايش را به اولين پله نهاد، سرش را برگرداند و اشاره كرد كه بر گردند. همه شيرها نيز برگشتند. حضرت بالا آمد و فرمود: هر كس گمان مى‏كند فرزند فاطمه- سلام اللَّه عليها- است، برود و در آنجا بنشيند.

متوكل رو به آن زن كرد و گفت: برو پايين.

زن گفت: به خدا قسم دروغ گفتم. من دختر فلانى هستم احتياج وادارم كرد تا چنين ادعايى بكنم.

متوكل گفت: او را ميان درندگان بيندازيد. مادر متوكل واسطه شد و نگذاشت او را پيش شيران بيندازند «1».

_________________________________________________

 (1) بحار: 50/ 149، حديث 35.


نوشته شده توسط اسیر امیر در 2:18 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 8 مهر1388
درس های شگفت عالم انسانیت
 

پشیمانی حیرت أنگیز

حكايت شگفت انگيز على (ع) با مرد قصّاب‏

44- قصابى گوشتى را به كنيزى فروخت و به او ظلم كرد. كنيز گريست و از دكان او خارج شد و على- عليه السّلام- را ديد و از قصّاب شكايت كرد. حضرت با او به دكان قصّاب رفت و به او گفت كه در باره كنيز انصاف كند و او را موعظه كرد و فرمود: نزد تو بايد ضعيف مانند قوى باشد پس به كنيز ظلم نكن، ولى قصّاب كه على- عليه السّلام- را نمى‏شناخت، از اين رو دستش را بلند كرد و گفت: اى مرد! خارج شو.

حضرت از دكّان خارج شد و چيزى نگفت. به قصّاب گفتند اين على بن أبى طالب- عليه السّلام- بود. وقتى قصّاب اين را شنيد، دست خود را قطع كرد و آن را نزد امير مؤمنان- عليه السّلام- آورد و عذر خواست. حضرت دعا كرد و دست او خوب شد «1».

__________________________________________________

  (1) اثبات الهداه: 4/ 554، حديث 209 و 210.

                         جلوه‏هاى اعجاز معصومين ،ص:534

سخن گفتن امام صادق (ع) به زبان تركى‏

45- ابن فرقد مى‏گويد: نزد امام صادق- عليه السّلام- بودم كه غلام عجمى نامه‏اى آورد و مى‏خواست عربى سخن بگويد اما نمى‏توانست و هذيان مى‏گفت به حدى كه گمان كردم امام او را طرد كند.

ولى حضرت فرمود: چون نمى‏توانى به زبان عربى سخن بگويى پس به هر زبانى غير از عربى كه خوب مسلط هستى با آن زبان سخن بگو؛ چون كه من به هر زبانى كه سخن بگويى آن را مى‏فهمم. غلام، تركى سخن گفت و حضرت به همان زبان پاسخ او را داد و غلام با شگفتى رفت «1».

__________________________________________________

 (1) بحار الأنوار: 47/ 119، حديث 163.

 

نوشته شده توسط اسیر امیر در 4:41 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 6 مرداد1388

 

حکایتی شنیدنی

 

علاء بن يزيد قرشى، از جعفر بن محمد (ع) مرا روايت كرد كه گفت:

زيد بن ارقم نزد معاويه آمد و ديد عمرو بن عاص در كنار او بر فراز تخت نشسته است. چون چنين ديد بيدرنگ بيامد و خود را در ميان آن دو جاى داد، عمرو بن عاص به او گفت: آيا جايى ديگر براى خود نيافتى كه ميان من و امير مؤمنان درآمدى و ما را از يك ديگر جدا كردى؟ زيد گفت: پيامبر خدا جنگى مى‏كرد و شما هر دو با او بوديد، شما را با يك ديگر بديد و به سختى بر شما نگريست. سپس روز بعد و روزى ديگر همچنان شما را با هم بديد و هر بار به تندى در شما نظر مى‏كرد، به روز سوم گفت: «هر گاه معاويه و عمرو بن عاص را ديديد كه با يك ديگر جايى گرد آمده ‏اند ميانشان جدايى افكنيد، چه اين دو هرگز براى كارى خير با يك ديگر گرد نيايند .»

ص۲۹۶پیکار صفین

 

و از همینجا به یکی دیگر از اخبار غیبی

 رسول گرامی اسلام  صلی الله علیه و آله

  و سلم پی میبریم و نیز آنکه اگر مسلمانان

به چنین فرمانی عمل می کردند نه معاویه

 سلطنت می یافت و نه یزیدی بود و نه بنی عباسی و ...

نوشته شده توسط اسیر امیر در 7:55 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 اسفند1387
چگونه وسوسه گناه را بگیریم؟

پاسخ اجمالی

گناه یعنی عمل زشت،معصیت و نا فرمانی. از آنجایی که اطاعت کامل در برابر فرامین الهی تنها از انبیاء و جانشینان معصوم آنها متحقق است بسیاری از مردم آلوده به گناه می شوند و علاقه دارند تا مسائل مربوطه به آن را بدانند و ما در اندازه حوصله عمومی تحت عناوینی(علل گناه ،آثار گناه،عوامل پیشگیری و عوامل پاک کننده) آنها را مختصر بیان کرده ایم.

1.علل گناه: علاقه به دنیا،مظاهر فساد ،نفس و شیطان علل اصلی گناه می باشند که به کمک یکدیگر آتش گناه خواهی را می افروزند.

2.آثار گناه: گناه انسان را از رحمت خدا دور کرده ،و ضمن اینکه آرامش زندگی دنیا را سلب می کند انسان را سزاوار عذاب دردناک ابدی می گرداند.خداوند گنهکار را دچار فراموشی در زندگی می کند تا سود و زیان خود را تشخیص ندهد.

3.عوامل پیشگیری: تمام انبیاء فرستاده شدند تا از گناه و انحراف انسان پیشگیری کنند.یاد عذاب عظیم خداوند متعال که بارها در قرآن ازآن سخن گفته و به وحشتناک ترین نامها از آن اسم برده تا انسان را از گناه بازدارد ،

هر انگیزه ی گناهی را  فوری از انسان سلب می کند.

توجه به رحمت و لطف او در حق ما که اصل هستی ما از اواست،سبب شعله کشیدن حس شکرگذاری و خجالت از گناه می گردد.حساب کشیدن از نفس و سرزنش او از اینکه مرتکب گناه شده و هر بار تصمیم بر دیگر گناه نکردن ، مسلما تاثیر بسزایی را در بازدارندگی گناه ،حائز است.

عوامل پاک کننده:توبه واقعی از گناه کردن ، پشیمانی از گناهان گذشته و تصمیم جدی بر ترک گناه، طبق وعده خداوند غفار الذنوب همه گناهان

گذشته را تبدیل به کار نیک می گرداند و گناهکار را در دژ امن و امان الهی قرار می دهد.البته باید توجه داشت در حقوق مردم ضمن توبه باید حق آنها را جبران نمود و از آنها حلالیت طلبید. بیماری ، مصیبت ها و رنج های دنیوی شوینده ی گناهان بوده و نباید هنگام آن صبر را از دست دهیم و به عدالت خدا اعتراض کنیم.

--------------------------------------------------

پاسخ تفصیلی

گناه به معنای عمل زشت و نافرمانی است(فرهنگ عمید) و ما در این نوشتار به علل به وجود آورنده،عوامل پیشگیری،آثار، عوامل پاک کننده و چند نکته شایان توجه به صورت مختصر و علمی می پردازیم.

علل گناه:

 

علل گناه را می توان به علل غائی و فاعلی تقسیم کرد:

الف)علل غائی گناه:یعنی هدف گناهکار و انگیزه ی او، که قرآن سرشاخه های آن را دنیا،مظاهر فساد و... نام برده است.

1)دنیا گرایی: برخی آیات که مجموعا بخش عظیم قرآن را به خود اختصاص داده اند،به مسئله دنیا گرایی انسان وشیفته شدن او می پردازند و روایات

 می فرمایند: (حب الدنیا راس کل خطیئة) یعنی علاقه به دنیا و زیبایی های آن ریشه ی همه گناهان است لذا قرآن بارها به زیبایی فریبنده وگذران دنیا تذکرمیدهد و امیر المومنین علیه السلام بارها دنیا و فریب های آن را مذمت کرده اند. فرزندان ومال و مقام ازمهمترین مظاهردنیا می باشند.(46 کهف،130 انعام،خطبه 3و19و23و... نهج البلاغه)

2) دوستی مظاهر فساد نیز از دیگر علل گناه است که قرآن شریف مکرّر از آن نهی فرموده و از دوستی با فاسدین حتی خویشاوندان انسان نهی می فرماید زیرا دوست بد از انگیزه ساز ترین زمینه های گناه است.

(23توبه،19نور،107نساء)

ب)علل فاعلی گناه:

 1)نفس: آیاتی که به تکبر انسان وحرص و طمع او اشاره می کند و بسیاری ازکسانی که مشمول عذاب الهی شدندرا مستکبرو زیاده خواه معرفی می کند، زنگ هشدار بسیار خطر ناکی را در گوش قلب انسان های خوابیده به صدا در می آورد تا از تکبر و طمع و ادامه ی خواسته های نفسانی زشت دست بردارند و نفس خود را تربیت کنند(60 زمر،19معارج)

2)شیطان: شیطان پس از نفس که عامل مستقیم و بی واسطه در معصیت است ،به تعبیر روایات و قرآن مهمترین نقش را در سوق انسان به سمت گناه ایفاء می کندکه در بسیاری از سوره های قرآن از پیروی او نهی شده و صریحا به تابعین شیطان وعده عذاب داده شده است تا هم انسان دشمن قسم خورده ی خویش را بشناسد و هم از پیروی او سر باززند.او می تواند به هر صورتی در بیاید و در خواب و بیداری انسان را بفریبد .بالای 80مرتبه نام او و عمل زشت منحرف کردن او در قرآن آمده است.(48 انفال،64 اسراء)

آثار گناه

الف:فراموشی اجباری:خداوند متعال در قرآن می فرماید کسانی که مرا فراموش کنند من آنها را نسبت به خودشان به فراموشی اجباری می اندازم تا دیگر نفع و ضرر خویش را فراموش کنند و این عذاب خوار کننده ی الهی

 بسی گران و امری عظیم است(حشر 19)

ب: دوری از رحمت خدا و لقای او: طبق آیه مبارکه بعضی ار گناهکاران حتی در روز قیامت هم از لقای جمال الهی باز می مانند و خداوند می فرماید من با آنها صحبت نمی کنم و به آنها نمی نگرم و

همین فراق و هجران حضرت دوست بالاترین عذاب روحی است که دیگر بالاتر از آن عذابی نخواهد بود.(مطففین 15 ،ال عمران 77)

ج:حل نشدن مشکلات دنیوی و اخروی: خداوند در آیات زیادی به خسران قیامت از این باب که خسران اکبر است اشاره کرده ولی نباید از خسران دنیوی گناهکاران غافل ماند و خداوند عز و جل نیز در فراز هایی از کتاب شریفش بدان اشاره دارد که اگر فضل خدا و رحمت او نباشد شما از زیانکاران در دنیا و آخرت می باشید زیرا فضل و رحمت حق تعالی بسیاری از سختی ها را سهل و برطرف می نماید.

 و عذاب دردناک الهی که جاودان و تمامی ناپذیر است و یاد آن روح انسان را افسرده و اشک او را روان می کند وآنقدر شدید است که انسان پدر و مادر و زن و فرزند خویش را فراموش می کند ، همه از گناه پدید می آید .

(11حج،69 توبه،64 بقره،34عبس)

د:عدم آرامش واقعی : گناهکار در پی اینست تا با رسیدن به هدفی که از گناه حاصل می شود به لذت نفس برسد تا نفس اوآرام ،شادمان و حاجت روا گردد  و حال آنکه خداوند می فرماید : همیشه قلب های گناهکاران در شک و تردید و دور از آرامش واقعی است و تنها راه آرامش روحی واقعی و اطمینان  قلب افسرده ی بشریت در گرو ذکر خدا وعمل به دستورات اوست (28رعد،35غافر)

 

عوامل پیشگیری از گناه:

فلسفه بعثت پیامبران و تمام شریعت های آسمانی پیشگیری از گناه است و هر حکم دینی واکسنی مناسب برای دردهای مزمن روح گسیخته ی بشریت است باید از همه ی این دستورات الهی و دعا های وارده از ائمه علیهم السلام در این مبارزه ی سهمگین استفاده کرد.

 

مهمترین عوامل پیشگیری را متذکر می شویم :

الف)یاد آوری عذاب الهی در قیامت و ممکن بودن مرگ و نیز عذاب خوار کننده ی دنیوی در هر لحظه که خداوند متعال به واسطه قدرت شکست ناپذیر خویش وعده داده، در قرآن مطرح شده و آن را عذاب قریب ،عظیم ،کبیر،اکبر،مقیم،الیم،غلیظ،مستقر،خوار کننده،شدید،اشد،حتمی الوقوع،جاودان و بدون شبیه و مانند معرفی نموده است که هر لحظه شاید

 گناهکاران را فرا بگیرد .

به نظر می رسد یاد و عذاب دنیوی و اخروی بیشترین اثر را در گناه نکردن

 ایفا می کند.(162،90و7 بقره،25فجر،68توبه،3هود،70انعام،17ابراهیم و...)

ب)محاسبه کردن انسان نفس خویش را و حساب خواستن از اوکه در هر روز چه کرده، از عوامل مهم در پیشگیری از گناه و استمرار پیشگیری است به این صورت که اگر عمل خیری انجام داد خدا را شکر می کند و اگر عمل ناپسندی انجام داد از خداوند طلب بخشش کند و تصمیم بر عدم انجام آن در آینده بگیرد.(4مائده،حکمت208نهج البلاغه)

ج)یاد خداوند بلند مرتبه و نعمت وعذاب اودرهنگام گناه زودگذر وباقی ماندن محرومیت از نعمت و استحقاق عقاب ابدی،

می تواند فوری انسان را از ارتکاب هر گناه کوچک و بزرگی منصرف کند

 و از همین خاطر خداوند در موارد زیادی از قرآن نعمت های قبلی و عذابهای

 بعدی خویش را به رخ انسان کشیده است.

(42سبا،9صافات،21بقره،11اعراف)

د)توکل بر خداوند : هر قدر انسان به عدالت خداوند ایمان حاصل کند و زود گذر بودن دنیا را درک کند و بچشد و غصه ی بنی آدم را در تحصیل لذات  دنیوی بنگرد که دیر و سخت حاصل می شود و زود و راحت فانی می شود و عمر شریف نیز به همراه تحصیل و مصرف آن فانی می شود، بیزاری او از دنیا و توکل او بر خداوند و رضایت به تقسیم او افزون می گردد. از همین رواست که خداوند مومنین را در مشکلات دنیوی به توکل بر الله تعالی دعوت می کند تا نه گناهی در تحصیل لذات زود گذر انجام دهند و نه عمری صرف آن کنند و نه در پایان غصه و ناراحتی شامل آنها شود

و این بهترین راه جهت از میان برداشتن انگیزه ی گناه و برتری است.(122ال عمران،11ابراهیم)

ه)خواندن زندگی انبیاء و صالحان در قرآن ، که خداوند بلند مرتبه به لحاظ اثرات تربیتی بسیار مهم، زیباترین آنها را بیان کرده است، و الگو قرار دادن آن بزرگ مردان و شیر زنان در اعمال روزانه ی مواجهه با گناهان، نقش اول را در پرهیز از گناه و تخلق به اخلاق عارفان دارد و یادگیری گذشتن از صحنه های گناه از محمد،ابراهیم،یوسف،مریم و... علیهم السلام بسیار نقش آفرین است. در علوم روانشناسی و انسان شناسی روز هم ، روانشناسی

 تربیتی _ عملی ،تاثیر شگفت و سحرآمیزی دارد. (191ال عمران،35ابراهیم،

24یوسف،18مریم)

عوامل پاک کننده ی گناه

 

الف:توبه: یعنی برگشتن از گناه کردن و تصمیم جدی بر ترک گناه که ناگهان تمام گناهان گذشته ی انسان را تبدیل به حسنه و کار نیک می گرداند و این بزرگترین نقطه ی امید برای گناهکاران است تا اصلاح گردند و هر لحظه بتوانند از گناهان گذشته پاک شوند و نیز نسبت به گناهان آینده در ایمنی بسیار قوی قرار گیرند.

و خداوند بارها این وعده را داده است که هیچگاه کار برای گناهکاران به آخر نمی رسد و هر زمان توبه کنند او هم توبه میکند و رحمت و غفران و نعمتش را شامل حال آنها می گرداند.(160بقره،82طه)

ب:بیماری و مصیبت های دنیوی: ، آزمایش های بزرگ الهی  هستند و اگر انسان را به شک در عدالت خدا سوق ندهند ،سبب ریزش گناهان می گردند.

(186 ال عمران،حکمت42نهج البلاغه)

ج:پرداختن حق مردم و جلب رضایت آنها: شرط توبه در گناهانی که حق الناس است و مربوط به مخلوقات خداست علاوه بر استغفار واقعی ، جبران حق و پرداخت آن به هر صورت ممکن است. ضمن اینکه باید مردم را از ظلمی که در حقشان رفته است راضی گرداند.

نماز خواندن و آموختن آداب نیک به فرزندان و ...از کارهایی است که سبب آمرزش گناهان می گردد.

 

 

چند نکته راهگشا

 

1.جالب است بدانیم فائده گناه چیست و به عبارتی آیا گناه فائده هم دارد؟ و فائده آن تا چه اندازه هست؟ فائده گناه اینست که اگر انسان آن را زشت شمارد به نقص ها و زشتی های خود پی می برد و تا اندازه ای این فایده مهم است که امیر المومنین علیه السلام می فرماید:گناهی که بر تو زشت آید برتر از کار نیک و با ثوابی است که تو را به خود ستایی رساند.هم فائده گناه و هم رذالت خود پسندی از این حدیث به دست می آید (حکمت 46 نهج البلاغه)

2.شدید ترین گناه چیست؟گناهی که صاحبش آن را کم بشمارد و سرپیچی از فرامین الهی را کم بداند،بزرگترین گناه است.(حکمت477نهج البلاغه)

3.گناهکار حق نا امید شدن از رحمت خدا را ندارد:رحمت واسعه ی خداوند تعالی اجازه ی نا امیدی به گناهکار نمی دهد  و اگر چه بزرگ شمردن گناه سفارش شده است اما به شدت هر چه تمامتر از بی انگیزه بودن در توبه و اصلاح نفس و شک در بخشش خداوند در صورت توبه ی گناهکار نهی شده است(87 یوسف،حکمت87نهج البلاغه)

4.گناه نکردن آسان تر از توبه کردن است و مغلوب گناه هیچگاه پیروز نیست(حکمت170و327 نهج البلاغه)

5.علی سلام الله علیه فرمود: (بهترین کارها آنست که نفس به آن وادار شود) و چه وادار کردنی بهتر از ترک گناه تا نفس به آن عادت کند.(حکمت249نهج البلاغه)

6.باید از گناهانی ترسید که خداوند چنان پوشانده است که گویا بخشیده است.(حکمت30 نهج البلاغه)

نوشته شده توسط اسیر امیر در 6:1 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 22 بهمن1387
چرا نماز وقت خاصی دارد؟

«پاسخ اجمالی »

 امام رضا علیه السلام 2علت برای وقت مخصوص نماز بیان کردند:

 1)این وقت ها زمان های معروف در دنیا بود ،غروب خور شید،زوال شفق،طلوع فجر

و زوال شمس وقت های معروف بود لذا به ترتیب به عنوان وقت نماز مغرب ،عشاء،

 صبح وظهرقرار داده شده اند

و چون برای عصر وقت مشهوری ماننداین اوقات نبود ،آن را پس از ظهر قرار داد.

2)خداوند علاقه داشت مردم پیش از کارهای خود عبادت خدا کنند لذا  وقتی که

 می خواهند در صبح سمت دنیا بروند یا در ظهر استراحت کنند یا در عصر دوباره

سراغ کار دنیا بروند یا در مغرب که از کار دنیا   فراقت یافتند یا درعشاء که کار روزانه

تمام وهنگام استراحت است، در تمام این موارد ذکر وعبادت خود را واجب کرده تا

 همیشه یاد اودر ابتدای امورآرام بخش دلها و موجب انس آن ها باشد.

 «تفصیلی»

 صاحب وسائل شیخ حرعاملی ازکتاب (علل) و (عیون اخبار الرضا) نقل می کند:

فضل بن شاذان از امام رضا علیه السلام نقل کرد:

 وقت نماز ها در این مواقع قرار داده شده و پیش و پس نشد زیرا اوقات معروف

 میان مردم که جاهل و عالم آن را می شناسند 4وقت است:

 1.   غروب خورشید مشهور است و هنگام نماز مغرب است

2.   و (زوال ) شفق مشهور است و هنگام عشاء است

3.   و طلوع فجر مشهور است که موقع نماز صبح می باشد

 و زوال شمس نیز مشهور و موقع نماز ظهر می باشد

 و برای نماز عصر وقت مشهوری مانند این اوقات نبود لذا وقت آن را فراق از نماز ظهر قرار داد.

و علت دیگر اینکه خداوند متعال علاقه داشت عبادت و طاعت او آغازهرعملی

 باشد لذا فرمان داد به نمازدراول روزکه مردم پس ازآن به مرمت دنیای خود می پردازند

 لذا نماز صبح را واجب فرمود.

 وهنگام ظهر که مردم از کار دنیا باز می گردند و لباس ها را در

 می آورند و استراحت می کنند و مشغول غذا و خواب می شوند  دستور فرمود

 ابتدا اطاعت او را به جا آورند، لذا نماز ظهر را واجب کرد.

 و پس از استراحت که پایان روز دوباره در پی کارها می روند ، خواست که اول

 عبادت کنند سپس دنبال چیزی که دوست می دارند روان شوند، لذا عصر را واجب کرد.

  هنگامی که شب آمد و زینت دنیا را نهادند و به جایگاه ها باز گشتند ابتدا

عبادت کنند سپس در پی کار خویش روند، لذا مغرب را واجب فرمود.

 و زمانی که وقت خواب شد و از اشتغالات آسوده و فارغ گشتند خواست تا پیش

 از خواب عبادت او را به جا آورند، لذا نماز عشاء را واجب فرمود و در ذیل روایت

 در مورد وقت نماز عصر استدلال جالبی ارائه فرموده اند.

 (وسائل 10 جلدی ،انتشارات ذوی القربی ،جلد2 ،کتاب صلاة ،ص 86 )

نوشته شده توسط اسیر امیر در 10:50 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 7 دی1387
سیره امام سجاد علیه السلام در مبارزه با ظلم
اللهم صل علی محمد و ال محمد افضل تحیاتک و صلواتک

(این سوالها در این نوشتار جواب داده میشود:ایا امام سجاد چنانکه گویند کار مفیدی نکرد؟ایا فقط دعا می کرد؟ ایا تحت تاثیر جامعه سکوت می کرد؟ شرائط جامعه حضرت اسلامی بود ؟با اسیرهای ایرانی چگونه بر خورد میشد؟ رواج شعرهای فاسد در چه حد بود؟ و...) 

سخنرانی علامه سید مرتضی عسکری تغمده الله برحمته

زمان شناسی امام سجاد علیه السلام

وجود سرمایه های هنگفت به دست امده از فتوحات اسلامی و به کارگیری انها در گسترش فرهنگ عیش و طرب ٬ به فراموشی سپردن سنت های اسلامی ٬ ایجاد مدارس رقص و اواز و ترویج اوازه خوانی از یک سو و وجود فقر در بین برخی دیگر از مهمترین شاخصه های زمان شناسی امام سجاد علیه السلام است که با خلافت یزید٬ فرزندش مروان٬ عبد الملک و ولید هم دوره بود دوره ای که حتی زنها برای خود نمایی و شهرت به وسائلی عجیب و غریب پناه می بردند.

سیره امام سجاد علیه السلام

امام سجاد علیه السلام در جایی اظهار می دارند که حتی بیست و یک محب ندارد ولی شیوه ان حضرت در پیشبرد معارف حقه به گونه ای دیگر بود :مثلا در اخر ماه رمضان عده ای از غلامان و کنیزان را می خریدند و با تربیت یک ساله ٬ اموزش صحیفه سجادیه به معارف اشنا می شدند و ازاد می گشتند و بعدا به تربیت دیگران مبادرت می ورزیدند

روش امام در مبارزه با مشکلات زمان

۱.مبارزه در غالب دعا (صحیفه سجادیه)

۲.تربیت شاگرد(شاگردان امام باقر و صادق سلام الله علیهما)

۳.مبارزه با روایات جعلی

مقدمه

امام زین العابدین علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهما السلام بعد از شهادت پدرش مسئولیت امامت را بر عهده داشته است امامت که می گوییم اعم از رسالت امامت و وصایت است.(۱) مسئولیت حفظ شریعت اسلام و حمل بار تبلیغ که پیامبر عهده دار ان بود در این مدت بر دوش امام زین العابدین{علیه السلام} بوده است لذا وقتی سیره ان بزرگوار را می خوانیم دو نکته را باید در نظر داشته باشیم:

اول انکه بیان شریعت اسلام ٬در قران و حدیث معصومین است ولی تجسم این شریعت در سیره معصومین است انان اسلام مجسم هستند پس وقتی در سیره انان مطالعه می کنیم باید به این مقام معرفت داشته باشیم

دوم انکه پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله شریعت اسلام بر روی امواج دریا در تلاطم است ان شریعتی که پیامبر اورد مانند یک کشتی است که با یک زنجیر که سیزده حلقه دارد به خشکی بسته شده است که اگر یکی از ان حلقه ها نبود اسلام به دست ما نمی رسید اولین حلقه حلقة الزهرا سلام الله علیها هست بعد از رحلت پیامبر نخست نوبت حضرت زهرا بود که مسئولیت خود را انجام دهد بعد از حضرت زهرا این مسئولیت بر دوش حضرت امیر المومنین علیه السلام است ان حضرت انچه کرده برای حفظ اسلام کرده تا به دست ما برسد بعد از حضرت امیر امام حسن بعد از امام حسن امام حسین علیهما السلام بعد از امام حسین حضرت سجاد علیه السلام تا بالاخره حضرت حجت این مسئولیت را بر عهده گرفته اند 

اینها هر کدامشان در زمان خود انچه برای حفظ اسلام لازم بود ـ و لو به شهادت خودشان ـ در راه اسلام بذل کردند این یک قاعده کلی است پس ما در سیره این بزرگواران یکی کیفیت عمل به اسلام را

 می فهمیم و یکی این را مطالعه می کنیم که چگونه اسلام را نگاه داشتند

در زندگی امام زین العابدین نوشته اند که ۱۲ سال با جدش بوده بعد از شهادت جدش ده سال گفته اند ۱۲ سال هم گفته اند که در زمان عمویش امام حسن علیه السلام بوده بعد از شهادت پدرش سی و سه٬سی و چهار یا سی و پنج سال ـ سه روایت ـ زندگی کرده که در این مدت مسئولیت حمل ٬حفظ ٬شرح و بیان اسلام را بر عهده داشته است.

ببینیم در این دوره انحضرت چه کرده است؟ خلفای غاصب در عصر ان حضرت یزید بن معاویه٬معاویة بن یزید٬مروان بن حکم٬ و عبد الملک بن مروان بوده و شهادت ان حضرت در زمان ولید بن عبد الملک اتفاق افتاده ...

بررسی زمان امام سجاد

برای درک کارهای امام و فهمیدن اسرار ان باید زمان ایشان خوب بررسی شود ...

در زمان امام سجاد جامعه اسلامی از یک طرف عده ای بی حساب ثروت

داشتند و از طرف دیگر بر بسیاری فقر حاکم شد فقری که بعضی حتی نان شب

 نداشتند.مردم مدینه به قدری در فقر بودند که من در سیره حضرت صادق

 خواندم یکی از اصحاب روایت می کند که شبی دیدم امام جعفر صادق علیه السلام

 از خانه در امد و بر دوشش انبانی است گفتم یابن رسول الله اجازه بده من

 کمکتان کنم فرمود این بار را من خودم باید به دوش بکشم امد تا سقیفه بنی ساعده

 حضرت زیر سر هر کدام دو گرده نان گذاشت اینها فقرایی بودند که جای خواب

 نداشتند نان شب نداشتند در ادامه میگوید وقتی بیرون امدیم به حضرت

عرض کردم هولاء یعرفون الحق؟ یعنی ایا شما را امام خود می دانند؟

حضرت فرمود:نه "لو کانوا یعرفون الحق لواسیناهم بالدقة" اگر این قدر

 فقیر بودند و امامت ما را قبول داشتند حتی نمک ساییده خانه ام را هم

 با انها تقسیم می کردم.پس زمان امام زین العابدین امام باقر و امام صادق

 زمان عجیبی بوده از یک طرف فقر و ازطرف دیگر ثروت های انچنانی وجود

 داشته که عبد الله بن عمرو بن عاص یک میلیون درخت انگور فقط در طائف

 داشت چنین ثروت هایی در بنی امیه بوده و از ان طرف فقری عظیم در

 میان مردم حاکم بود.

*****

در این زمان علاوه برفقر مشکلات دیگری هم وجود داشت در ان وقت

 بخاطر فتوحات ایران و مصر و شامات ٬غلامان و کنیزان بسیاری که

اسیر شده بودند در خانه اغنیا بودند حتی فقرا هم غلام و کنیز داشتند

 که با انها به دستور شریعت اسلام رفتار نمیشد و با بد اخلاقی صاحبانشان

 روبرو  بودند این عصر حضرت سجاد است مطلب دیگر انکه در اثر ان

سرمایه های بی حساب دسته ای که پول داشتند همیشه

 مشغول عیش و نوش ٬طرب و رقاصی و یک قدری از این بیشتر بودند

 در سه شهر مکه مدینه و طائف مدرسه های غنا و رقص بود 

   در انجا کنیزکان زیبا را به اسم ـ مولّدات ـ  برای قصر های خلفا 

و امرای مکه مدینه و طائف تر بیت می کردند در عصر امام سجاد

 اوازه خوانی رواج بسیار شدید داشته است  در اغانی چندین داستان

 وجود دارد که از انجا نقل میکنند :یک خوش اوازی امد در خانه ای

 و زیر سقف بنا کرد اواز خواندن زیر سقف پر شد  رفتند بالای سقف

 ان قدر روی سقف نشستند  که سقف روی سر پایینی ها خراب شد

 یعنی در این حد در پی ساز و اواز و خوشگذرانی بودند در هیچ عصری

 از عصور اسلامی من یاد ندارم به این حد فساد در جامعه بوده باشد

 سامرای در زمان متوکل یک قدری نظیر این شده بود ولی باز اینجور نبود

در انجا فقر نبوده ولی اینجا فقر هم بوده این مدینه پیامبر صلی الله علیه و اله است

سیره امام در مبارزه با مفاسد جامعه

حضرت سجاد تمام این مفاسد را باید علاج کند چه کار کرده؟

در  آن زمان غلام و کنیز در جامعه زیاد شده بود ... حضرت سجاد

 در یک چنین عصری زندگی میکند و مسئولیت سنگینی دارد در

 یک فرمایش هم خود حضرت می فرماید در مدینه و مکه بیست و یک محب نداریم

 این اوائل بعد از شهادت سید الشهدا سلام الله علیه است.تمام اینها را

حضرت سجاد ع با گفتار و رفتارش علاج کرده.یکی از کارهای حضرت این بود 

 که بعد از ماه رمضان غلام و کنیز می خرید و به خانه می برد  اینها که به

 خانه حضرت می رفتند در واقع به یک دانشگاه وارد می شدند وضو گرفتن

 یاد می گرفتند نماز خواندن یاد می گرفتند عبادت ها و ناله های شب

 حضرت سجاد را می دیدند سر سال که میشد این غلامها و کنیزها

 را جمع می کرد و تقصیرهایشان را که حضرت نوشته بود برای انها می خواند

 مثلا حذیفه تو این تقصیرها را کرده ای میگفت بله اقا خانم شما این تقصیر

 را کرده ای میگفت بله اقا تقصیر همه را به انها میگفت بعد میگفت به من

 بگویید نمی خواهید خدا از تقصیر تو بگذرد؟(سپس انها را می بخشید)

 

یک سال تربیت میکرد .منزل حضرت دانشگاه بود همینها پس از ازادی محب اهل بیت میشدند  معارف اسلام را یاد میگرفتند  در مقابل ان ارتش هوس پرست شنونده غنا ٬صحیفه سجادیه را از خود حضرت می شنیدند حضرت از اینها ادم میساخت خانه حضرت سجاد کارخانه ادم سازی بود.با فقرا چه میکرد؟ در تاریخ داریم که این فقرا هر شب منتظر بودند وقتی حضرت نیمه شب می امد

 می گفتند ابو الحرب امد (یعنی مرد انبان به دوش) دم در می ایستادند منتظر بودند حضرت بیاید اینها غالبا از انصار بودند میامد و باری را که به دوش داشت به انها میداد که داخل ان نان و ارد و ... هر انچه می دانست لازم دارند حتی گاهی طلا در ان بود علاج ان بی مروتی ها را اینچنین میکرد و انها

نمی دانستند کسی که هر شب متکفل حاجت انهاست کیست؟ پس از رحلت حضرت سجاد کمکها که قطع شد او را شناختند بیست و پنج بار به سفر حج رفت یک تازیانه به شترش نزد اینها چیزهایی است که شنیدنی است .زشت ترین چیزی که من در ان عصر دیده ام که در عصر ما شاید نظیر

 ان در اروپا باشد این است که زنها خود نمایی می کردند یک شاعری بود به نام عمربن ابی ربیعه که همیشه در وصف زنان شعر میگفت زنان بنی امیه دلشان می خواست این شاعر در وصف انها شعر بگوید تا مشهور بشوند .ببینید وضع چقدر خراب بود که حج هم خراب شده بود زنان معروفه بنی امیه به حج می امدند  و کاری می کردند که با عمربن ابی ربیعه  روبرو شوند تا او درباره انها شعری بگوید و ان شعر منتشر بشود

لعمرک ما ادری و ان کنت داریا** بسبع رمیت الجمر ام بثمان

(انقدر حواسم پرت شد که نمیدانم هفت سنگریزه انداختم یا هشت تا)

 اسم ان زن را هم می برد و این یک نوع افتخاری برای انها به حساب می امد زمان حضرت سجاد مسلمان ها اینجور خراب شدند  بقدری زنان مدینه در پی خود نمایی و معروف کردن خود بودند که نقل است تاجری امد به مدینه روسری ابریشمی سیاه برای فروش اورده بود ولی مردم متاعش را نخریدند و او بیچاره شد متوجه شده بود که یک ادم هوسرانی در مسجد پیامبر مشغول عبادت است رفت به او شکایت کرد او نیز عبادت را رها کرد و دوباره لباس بزم پوشید و این شعر را سرود

قل للملیحة فی الخمار الاسود** ماذا فعلت بالزاهد المتعبد

(بگو به ان خانمی که روسری سیاه دارد چه کاری کرده که عابد عبادتش را ترک کرد؟)

پس از این زنان مدینه ان روسری ها را خریدند  که مصداق ان شعر بشوند

این مدینه حضرت سجاد است  حضرت سجاد در اینجا چه کرد؟

 

 

۱. مبارزه در قالب دعا  :حضرت سجاد می رفت کنار قبر پیامبر این صحیفه سجادیه را می خواند اشکش جاری میشد و هر که می شنید دگرگون میشد

۲.تربیت شاگرد:با عمل خودش با ان بنده ازاد کردن ها ٬ان ناشایستگی ها را رفع می کرد.

اینها که از خانه حضرت بیرون می رفتند همه محب اهل بیت می شدند                      

با ازاد کردن انها تشیع را نشرداد.ازاین فرصت امام باقر و امام صادق علیهما السلام

 استفاده  کردند و روایت و حدیث نقل کردند ٬  با همین افرادی که ازاد می کرد

 برای امام باقر و امام صادق شاگرد درست کرد. در همان مکه و مدینه ای

 که فرمود بیست نفر ما را دوست نمی دارند  کار به جایی رسید که

 وقتی هشام بن عبد الملک با دم و دستگاه خلافت خواست برود

 دست به حجر الاسود بزند مردم راهش ندادند ولی یک جوان لاغر

 وقتی امد همه کنار رفتند  رفت حجر الاسود را لمس کرد هشام ان

جوان را می شناخت اهل مدینه از او پرسیدند من هذا؟ این کیست؟

 گفت لا اعرفه!  او را نمی شناسم در حالی که خوب می شناخت ولی

نمی خواست بگوید این فرزند علی بن ابیطالب است این امام است گفت

لا اعرفه.در اینجا فرزدق شاعر دربار برخواست و گفت:                                 

هذا الذی تعرف البطحاء وطأته***والبیت یعرفه والحل والحرم

هذا ابن خیر العباد کلهم***هذا التقی النقی الطاهر العلم

حضرت سجاد با این سلوکش با ازاد کردن ان اشخاص ٬شیعه

تربیت کرد در مدینه شیعه انقدر زیاد شد که همگی شاگرد

حضرت باقر و حضرت صادق شدند اگر می شنوید حضرت باقر یا

 حضرت صادق چهار هزار شاگرد داشته ٬اینها کسانی بودند

 که حضرت زین العابدین تربیتشان کرده بود.بعد از شهادت حضرت سید الشهداء

 یزید خواست به مردم مدینه اکرام کند به والی مدینه گفت چند نفر از بزرگان شهر

 را بفرست به شام بیایند.ده نفر از اولاد ابی حنظله رفتند و خود یزید را دیدند.

شراب و قمار و همه مفاسد اخلاقی علنی بود به انها پول داد ده هزار درهم

 به خود ابی حنظله هشت هزار درهم به فرزندانش اینها برگشتند به مدینه

 گفتند ما این پول را گرفتیم برای اینکه با یزید بجنگیم

 رجعنا من عند من ینکح امهات الاولاد

 این پول را خرج کرد  ارتش درست کرد اهل مدینه همه برای جنگ حاضر بودند

اولین کار بنی امیه در برابر ان ارتش این بود که از مدینه بیرون رفتند

  مروان امد نزد عبدالله بن عمربن خطاب  گفت بگذار زن و بچه من

در خانه شما در امان بمانند عبدالله گفت نه من می ترسم و نمی توانم بپذیرم

 بالاخره امد نزد حضرت سجاد  ـ همان حضرت زینبی که بنی امیه اسیرش

کرده بودند مهماندار بنی امیه شد ـ  زنان بنی امیه را اوردند خانه

حضرت سجاد حضرت از انها نگهداری کرد تا شورش مدینه گذشت

۳.مبارزه امام با روایات جعلی

مرحوم شرف الدین نوشته است : معاویه  اصحاب را وا داشت که روایت های دروغ در مورد

حضرت امیر نشر دهند و حضرت سجاد با این روش ها علاج کرد شاید نیمی

 از کارهای حضرت سجاد را هنوز نگفته ام  به کلی مردم مدینه دوستدار حضرت

 شدند حق را عملا دیدند احترام اینچنین شد لذا این دوره دوره حضرت سجاد

بود دوره حضرت باقر دوره حضرت صادق و دوره برگردانیدن شریعت اسلام بود

چهار هزار نفر بگویند حدثنی جعفر بن محمد الصادق ... این چهار هزار نفر

 را حضرت سجاد اماده کرده بود وضع مدینه را دگرگون کرد وضع مردم

را با اهل بیت پیامبر دگرگون کرد مسلمان هایی که به کلی دشمن حضرت

 شده بودند به دوسنداران او تبدیل شدند این شمه ای از خدمات ان حضرت بود 

خیلی خدا را شاکرم هم به این مقاله دست یافتم و هم

تونستم تایپش کنم

اینجاست که ادم قدر علمای شیعه رو می فهمه

نوشته شده توسط اسیر امیر در 11:53 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 7 دی1387
سلام تازه
به خواست خدا چد روز هستم اگه بتونم می نویسم

حسین رمز حیات مفید انسانی ماست

یا حسین شهید مظلوم

نوشته شده توسط اسیر امیر در 0:24 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 11 خرداد1387
شکوه بانوان درتمدن اسلامی

              تعدد زوجات ۳

در مغرب هم با وجود اینکه آب و هوا و طبیعت هیچیک مقتضی برای وجود چنین

 رسمی نیست مع ذلک رسم وحدت زوجه رسمی است که ما آنر

ا فقط در کتابهای قانون می بینیم و الا خیال نمی کنم بشود انکار کرد ک

ه در معاشرت واقعی ما اثری از این رسم (وحدت زوجه)نیست راستی من

 متحیرم و نمی دانم که تعدد زوجات مشروع مشرق از تعدد زوجات سالوسانه

 اهل مغرب چه کمی دارد و چرا کتر است؟بلکه من می گویم اوّلی از هر حیث٬

بهتر و شایسته تر از دومی است.اهل مشرق وقتی بلاد معظمه

 ما را سیاحت می کنند از این اعتراضات و حملات ما دچار بهت و حیرت گردیده

 متغیر می شوند...)

آری اسلام تعدد زوجات ر ا ابتکا ر نکر د بلکه آنر ا از

طرفی محدود ساخت و برای آن حد اکثر قائل شد

و از طرف دیگر قیود و شرائط سنگینی برای آن

مقرر کرد اقوام و مللی که به اسلام گرویدند

غالبا در میان خودشان این رسم وجود داشت

و بواسطه اسلام مجبور بودند قیودی را گردن نهند

تعدد زوجات در ایران

کریستن سن در کتاب (ایران در زمان ساسانیان)صفحه ۳۴۶ می گوید:

((اصل تعدد زوجات اساس تشکیل خانواده (در ایران زمان ساسانیان)

 بشمار میرفت.در عمل تعداد زنانیکه مرد می توانست داشته باشد

بنسبت استطاعت او بود ظاهرا مردمان کم بضاعت بطور کلی بیش

 از یک زن نداشتند رئیس خانواده از حق ریاست دودمان بهره مند بود.

یکی از زنان سوگلی و صاحب حقوق کامله محسوب شده و او را

زن پادشاییها (پادشاه زن) یا زن ممتاز می خواندند٬از او پست تر زنی بود

 که عنوان خدمت کاری داشت و او را زن خدمتکار (زن چگاریها)

 می گفتند حقوق قانونی این دو نوع زوجه مختلف بود.ظاهرا کنیزان

 زر خرید و زنان اسیر جزو طبقه چاکر زن بوده اند.معلوم نیست که

 عده زنان ممتاز یک مرد محدود بوده است یا خیر.اما در بعضی از مباحثات حقوقی

 از مردی که ۲زن ممتاز دارد سخن به میان آمده است هر زنی از این طبقه

 عنوان بانوی خانه داشت و گویا هر یک از آنها دارای خانه جداگانه بوده اند.

شوهر مکلف بود که مادام العمر زن ممتاز خود را نان دهد و نگهداری کند.

هر پسری تا سن بلوغ و هر دختری تا سن ازدواج دارای همین حقوق بوده اند

 اما زوجه هایی که عنوان چاکر زن داشته اند فقط اولاد ذکور آنها در خانواده پدری

 پذیرفته میشده است)).

در تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان(تالیف مرحوم

سعید نفیسی) می نویسد((شماره زنانی که مردی می توانست بگیرد

 نا محدود بود و گاهی در اسناد یونانی دیده شده است که مردی چند صد زن

 در خانه داشته است))

منتسکیو در روح القوانین از آکاتیاس مورخ رومی نقل میکند که:((در زمان ژوستی

 نین چند نفر از فلاسفه رومی که مورد آزار و اذیت مسیحیان قرار گرفته و

نمی خواستند مذهب مسیح را قبول کنند روم را ترک گفته و به در بار

 خسرو پرویز پادشاه ایران پناه آوردند و در آنجا چیزی که بیشتر موجب حیرت آنان

 شد این بود که نه تنها تعدد زوجات مرسوم بود بلکه مردها با زنان دیگران آمیزش

 می کردند)){۱} نا گفته نماند که فلاسفه رومی به در بار انوشیروان

 پادشاه ایران پناه آوردند نه خسرو پرویز ذکر خسرو پرویز

 در کلام منتسکیو اشتباه بوده است.

{۱}شاید منظور فلاسفه رومی آمیزش ها در دربار بود نه اجتماع مردم غیر دربار 


تعدد زوجات ۲ (ادامه قبلی)

زیرا همچنانکه در یکی از مقالات گذشته گفتیم زندگی خانوادگی و تاسیس آشیانه

 برای نسل آینده و ارتباط قطعی میان نسل گذشته و آینده خواسته غریزه طبیعت بشر

 است اینکه احیانا و استثنائا میان بعضی طوائف بشری چندشوهری وجود پیدا کرده

 است دلیل نمی شود که تشکیل عائله اختصاصی خواست طبیعت مرد نیست

 همانطوریکه انتخاب تجرد و پرهیز از زندگی زناشویی از طرف عده ای از زنان یا مردان

 صرفا دلیل بر نوعی انحراف است  و دلیل نمی شود که بشر طبعا خواهان زندگی

زناشویی نمی باشد چند شوهری نه تنها با طبیعت انحصار طلبی و فرزند دوستی مرد

 نا موافق است با طبیعت زن نیز مخالفت دارد تحقیقات روانشناسی ثابت کرده است

 که زن بیش از مرد خواهان تک همسری است.

                                                 تعدد زوجات

        شکل دیگر چند همسری چند زنی یا تعدد زوجات است

تعدد زوجات بر چند شوهری و کمونیسم جنسی موفقیت بیشتری

داشته است نه تنها در میان قبائل وحشی وجود داشته است

 بسیاری از ملل متمدن  نیز آنرا پذیرفته اند گذشته از عرب جاهلیت

در میان قوم یهود و ملت ایران در زمان ساسانیان و بعضی ملل دیگر

این رسم و قانون وجود داشته است منتسکیو می گوید:((در قانون مالایو

 گرفتن سه زن مجاز بود) و هم او می گوید:(والاتنینین امپراطور روم

به علل و جهات مخصوصی اجازه داد مرد ها چندین زن بگیرند ولی چون

این قانون با آب و هوای اروپا مناسب نبود از طرف سایر امپراطوران روم

مثل(تئودور) و (آکاردیوس) و(مونوریوس) لغو گردید))                         

                                                 اسلام

 و

 تعدد

 زوجات

اسلام چند زنی را بر خلاف چند شوهری به کلی نسخ و لغو نکرد

 بلکه آنرا تحدید و تقیید کرد یعنی از طرفی نامحدودی را از میان برد

 و برای آن حد اکثر قائل شد که چهارتاست و از طرف دیگر برای آن

 قیود و شرائطی قرار داد و به هر کس اجازه نداد که همسران متعدد

 انتخاب کند در آینده در باره آن قیود و شرائط و همچنین درباره اینکه

چرا اسلام چند زنی را به کلی لغو نکرد بحث خواهیم کرد عجیب

اینستکه در قرون وسطی از جمله تبلیغاتی که به ضد اسلام

 می کردند این بود که می گفتند پیغمبر اسلام برای اولین بار

رسم تعدد زوجات را در جهان اختراع کرد!! و مدعی بودند شالوده

 اسلام تعدد زوجات است و علت پیشرفت سریع اسلام در میان اقوام

 وملل گوناگون اجازه تعدد زوجات است و هم ادعا می کردند که

 علت انحطاط مشرق زمین نیز تعدد زوجات است ویل دورانت در

 جلد اول تاریخ تمدن صفحه ۶۱ می گوید:علمای دینی در

 قرون وسطی چنین تصور می کردند  که تعدد زوجات از

ابتکارات پیامبر اسلام است در صورتیکه چنین نیست و

چنانکه دیدیم در اجتماعات ابتدایی جریان همسری

بیشتر مطابق آن بوده است عللی که سبب پیدایش عادت

 تعدد زوجات در اجتماعات ابتدایی گشته فراوان است بواسطه

 اشتغال مردان به جنگ و شکار زندگی مرد بیشتر در معرض خطر

 بوده و بهمین جهت مردان بیشتر از زنان تلف می شدند

و فزونی عده زنان بر مردان سبب میشد که یا تعدد زوجات

 رواج پیدا کند و یا عده ای از زنان در بی شوهری به سربرند

 ولی در میان آن ملل که مرگ و میر فراوان بود هیچ شایستگی

 نداشت که عده ای زن مجرد بمانند و تولید مثل نکنند ...بی شک

 تعدد زوجات در اجتماعات ابتدایی امر متناسبی بوده زیرا

عده زنان بر مردان فزونی داشته است از لحاظ بهبود نسل هم

باید گفت که سازمان تعدد زوجات بر تک همسری فعلی

ترجیح داشته است چه همانگونه که میدانیم تواناترین

 و محتاط ترین مردان عصر جدید غالبا طوری است که دیر

موفق به اختیار همسر می شوند و بهمین جهت کم فرزند

 می آورند در صورتی که در ایام گذشته تواناترین مردان

 ظاهرا به بهترین زنان دست می یافته و فرزندان بیشتر

 تولید می کرده اند بهمین جهت است که تعدد زوجات

 مدت مدیدی در میان ملتهای ابتدایی بلکه ملتهای متمدن

 توانسته است دوام کند و فقط در همین اواخر و در زمان ما

 است که رفته رفته دارد از کشورهای خاوری رخت بر می بندد

در زوال این عادت عواملی چند دخالت کرده است:زندگانی

 کشاورزی که حالت ثباتی دارد سختی و ناراحتی زندگی

 مردان را تقلیل داد و مخاطرات کمتر شد به همین جهت عدد

 مرد و زن تقریبا مساوی یکدیگر شد و در این هنگام چند زنی

 حتی در اجتماعات ابتدایی از امتیازات اقلیت ثروتمند گردید

 و توده مردم بهمین جهت با یک زن به سر می برند و عمل

 (زنا) را چاشنی آن قرار می دهند

گوستاولوبون در تاریخ تمدن صفحه۵۰۷ می گوید: 

در اروپا هیچیک از رسوم مشرق بقدر تعددزوجات بد معرفی

نشده و درباره هیچ رسمی هم اینقدر اروپا بخطا نرفته است

نویسندگان اروپا تعددزوجات را شالوده مذهب اسلام دانسته

 و در انتشار دیانت اسلام و تنزل و انحطاط ملل شرقی آن را

علة العلل قرار داده اند آنها علاوه بر همه اعتراضات نسبت به

 زنان مشرق هم احساس هم دردی نموده اند.من جمله اظهار

 می کنند که آن زنان بدبخت را زیر پنجه خواجه سرایان سخت

 و شدید در چهار دیوار خانه مقید نگاه داشته اند و به مجرد

 حرکت مختصری که موجب رنجش و عدم رضایت خانه خدایان

 شود حتی ممکنست آنها را با کمال بی رحمی اعدام کنند

ولی تصور مزبور از جمله تصوراتی است که هیچ مدرک و اساسی برای آن نیست اگر

 خوانندگان این کتاب از اهل اروپا برای مدت کمی تعصبات اروپایی را از خود دور سازند

 تصدیق خواهند کرد که رسم تعدد زوجات برای نظام اجتماعی شرق یک رسم عمده ای

 است که بوسیله آن اقوامی که این رسم میان آنها جاریست روح اخلاقی ایشان در ترقی

 و تعلقات و روابط خانوادگی آنها قوی و پایدار مانده و بالاخره در نتیجه همین رسم است

 که در مشرق اعزاز و اکرام زن بیش از اروپاست.ما قبل از شروع باقامه دلیل از ذکر

 این مطلب ناچاریم که

رسم تعدد زوجات ابدا مربوط به اسلام نیست

چه قبل از اسلام هم رسم مذکور در میان تمام اقوام شرقی

 از یهود ایرانی عرب و غیره شایع بوده است اقوامی که در

 مشرق قبول اسلام کردند از این حیث فایده ای از اسلام

 حاصل نکردند و تا کنون هم در دنیا یک چنین مذهب مقتدری

 نیامده که اینگونه رسوم مانند تعدد زوجات را بتواند ایجاد کند و

 یا آنرا منسوخ سازد.رسم مذکور فقط بر اثر آب و هوای مشرق

و در نتیجه خصائص نژادی و علل و اسباب دیگری که به طرز

 زندگانی مشرق مربوط بوده پیدا شده است نه اینکه مذهب

 آنرا آورده باشد

ادامه دارد

نوشته شده توسط اسیر امیر در 10:59 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 6 اردیبهشت1387
شکوه بانوان در تمدن اسلامی
                                      تعدد زوجات

تک همسری طبیعی ترین فرم زناشویی است در تک همسری روح اختصاص یعنی

 مالکیت فردی و خصوصی که البته با مالکیت خصوصی ثروت متفاوت است حکمفرما

 است در تک همسری هر یک از زن و شوهر احساسات و عواطف و منافع

 جنسی دیگری را از آن خود و مخصوص خود می بیند.نقطه مقابل تک همسری

 چند همسری یا زوجیت اشتراکی است که به چند شکل ممکن فرض می شود.

کمونسیم جنسی:

یکی اینکه اختصاص در هیچ طرف وجود نداشته باشد نه مرد به زن معین اختصاص

 داشته باشد و نه زن مخصوص مرد معین باشد.کمونیسم جنسی مساوی است

با نفی زندگی خانوادگی.تاریخ و حتی فرضیات مربوط به ما قبل تاریخ  دوره ای را نشان

 نمی دهد که در آن دوره بشر بکلی فاقد زندگی خانوادگی بوده و کمونیسم جنسی

 بر آن حاکم بوده است. می گویند در بعضی قبائل چند برادر مشترکا با چند خواهر ازدواج

می کردند یا گروهی از مردان یک طائفه با گروهی از زنان طائفه دیگر ازدواج می کردند.

ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن ص۶۰ می گوید (در بعضی نقاط ازدواج به صورت

 دسته جمعی صورت می پذیرفته ... چند برادر با چند خواهر ... که معلوم نبود کدام

خواهر زن کدام برادر است ... از بقایای این حوادث عادت همسری با زن برادر پس از

 مرگ برادر را باید شمرد که در میان قوم یهود و اقوام دیگر قدیم شایع بوده است.

چند شوهری

شکل دیگر چند همسری چند شوهری است یعنی اینکه یک زن در آن واحد بیش از

 یک شوهر داشته باشد.ویل دورانت می گوید:این کیفیت در قبیله تودا و بعضی از

قبائل تبت قابل مشاهده است.

اشکال چند شوهری

اشکال عمده که چند شوهری به وجود می آورد و همان سبب شده که این رسم

 عملا موفقیتی نداشته باشد٬اشتباه انساب است.در این نوع زنا شویی رابطه پدر

 با فرزند عملا نا مشخص است همچنان که در کمونیسم جنسی نیز رابطه پدران

 با فرزندان نا مشخص است.و همانطوریکه کمونیسم جنسی نتوانست برای خود

جا باز کند چند همسری هم نتوانست مورد پذیرش یک اجتماع واقعی بوده باشد ...

ادامه دارد

نوشته شده توسط اسیر امیر در 7:1 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 12 فروردین1387
شکوه بانوان در تمدن اسلامی
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا به امید تو

زن در تعالیم اسلامی مفهومی بسیار تقدس مآبانه دارد و ممتازترین جایگاه ها

را حائز است.قرآن و اخبار به نیک ترین بیان شکوه و جمال زن را حفاظت و

پاسبانی می کنند.

قرآن مانند برخی کتب مذهبی دیگر نمی گوید زن از مایه ای پست تر از مرد

خلق شده یا از سمت چپ او آفریده شده. بلکه می گوید زن از همان سرشت مرد

و از جنس اوست.(سوره نسا آیه ۱ و سور نسا و آل عمران و روم)

یکی دیگر از نظریات تحقیر آمیزی که در گذشته وجود داشته و در ادبیات جهان

 آثار نا مطلوبی بر جای گذاشته ٬ اینست که زن عنصر گناه است٬از وجود زن

 شر و وسوسه بر می خیزد٬زن شیطان کوچک است ٬می گویند در هر گناه

و جنایتی که مردان مرتکب شده اند زنی در آن دخالت داشته ...می گویند شیطان

 به واسطه زن در مرد راه پیدا می کند ... شیطان حوا را فریفت و حوا آدم را.

قرآن داستان بهشت آدم را مطرح کرده ولی هرگز نگفته که شیطان یا مار حوا

 را فریفت و حوا آدم را ٬قرآن نه حوا را به عنوان مسئول اصلی معرفی می کند

و نه او را از حساب خارج می کند قرآن می گوید به آدم گفتیم خودت و همسرت

در بهشت سکنی گزینید و از میوه های آن بخورید قرآن آنجا که پای وسوسه های

 شیطانی را به میان می کشد ضمیر ها را به (تثنیه) می آورد می گوید

 ((فوسوس لهما الشیطان)) شیطان آن دو را وسوسه کرد ((فدلا هما بغرور))

شیطان آن دو را به فریب راهنمایی کرد و ((قاسمهما انی لکما من الناصحین))

یعنی شیطان در برابر هر دو قسم یاد کرد که جز خیر آنها را نمی خواهد

به این ترتیب قرآن با یک فکر رایج در آن زمان که هنوز هم در گوشه و کنار جهان

 بقایایی دارد سخت به مبارزه پرداخت و جنس زن را از این اتهام که عنصر وسوسه

 و گناه و شیطان کوچک است مبرا کرد.

یکی دیگر از نظریات تحقیر آمیزی که نسبت به زن وجود داشت در ناحیه استعدادهای

 روحانی و معنوی زن است می گفتند زن به بهشت نمی رود زن مقامات معنوی

 و الهی را نمی تواند طی کند  ... قرآن در آیات فراوانی تصریح کرده که پاداش اخروی

 و قرب الهی به جنسیت مربوط نیست به ایمان و عمل مربوط است خواه از طرف زن

 باشد یا از طرف مرد .قرآن در کنار هر مرد بزرگ و قدیسی از یک زن بزرگ و قدیسه

 یاد می کند از همسران آدم و ابراهیم و از مادران موسی و عیسی در نهایت تجلیل

یاد کرده است .اگر همسران نوح و لوط را به عنوان زنانی ناشایست برای شوهرانشان

 ذکر میکند  از زن فرعون نیز به عنوان زن بزرگی که گرفتار مرد پلیدی بوده است غفلت

 نکرده است.گویی قران خواسته است در داستانهای خود توازن را حفظ کند و

 قهرمانان داستانها را منحصر به مردان ننماید.

... قرآن در مورد مریم مادر عیسی می گوید کار او به انجا کشیده شده بود که

در محراب عبادت همواره ملائک با او سخن می گفتند و گفت و شنود می کردند

 از غیب برای او روزی می رسید کارش از لحاظ مقامات معنوی آنقدر بالا گرفته بود

 که پیغمبر زمانش را در حیرت فرو برده او را پشت سر گذاشته بود زکریا در مقابل مریم

 مات و مبهوت مانده بود. در تاریخ خود اسلام زنان قدیسه و عالیقدر فراوانند

 کمتر مردی است به پایه خدیجه برسد و هیچ مردی جز پیغمیر و علی به پایه زهرا

 نمی رسد حضرت زهرا بر فرزندان خود که امامند و بر پیغمبران غیر از خاتم الانبیا

 بر تری دارد ...

یکی دیگر از نظریات تحقیر آمیزی که نسبت به زن وجود داشته است مربوط

است به ریاضت جنسی و تقدس تجرد و عزوبت.چنانکه می دانیم در برخی آیینها

 رابطه جنسی ذاتا پلید است بعقیده پیروان آن آیینها تنها کسانی به مقامات معنوی

 نائل می گردند که همه عمر مجرد زیست کرده باشند یکی از پیشوایان معروف

 مذهبی جهان می گوید :(با تیشه بکارت٬ درخت ازدواج را از بن بر کنید).همان

 پیشوایان ازدواج را فقط از جنبه دفع افسد به فاسد اجازه می دهند یعنی مدعی

 هستند که چون غالب افراد قادر نیستند با تجرد صبر کنند و اختیار از کف شان

ربوده می شود و گرفتار فحشا می شوند ... پس بهتر است ازدواج کنند ...

 ریشه افکار ریاضت طلبی و طرفداری از تجرد و عزوبت بد بینی به جنس زن است

 محبت زن را جزء مفاسد بزرگ اخلاقی به حساب می آورند

اسلام با این خرافه سخت نبرد کرد ازدواج را مقدس و تجرد را پلید شمرد

                                     اسلام دوست داشتن زن را

جزء اخلاق انبیا معرفی کرد و گفت من اخلاق الانبیا حب النسا پیغمبر اکرم

می فرمود من به سه چیز علاقه دارم بوی خوش٬زن ٬نماز.

 برتراند راسل می گوید در همه آیینها

 نوعی بد بینی به علاقه جنسی یافت می شود مگر در اسلام اسلام از نظر مصالح

 اجتماعی حدود و مقرراتی برای این علاقه وضع کرده اما هرگز آن را پلید نشمرده است.

ص۱۱۵ تا ۱۱۹ نظام حقوق زن در اسلام٬استاد مطهری

نوشته شده توسط اسیر امیر در 11:12 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 5 دی1386
کوروش چگونه بود؟
بسم الله الرحمن الرحیم

دیدم بعضی رفقای ایرانی خیلی کو روش را  به رخ ما می کشند در

برابر محمد صلوات الله علیه دیگه ناچار شدم این پست را تو وب بذارم

تا یادگاری ماندگار باشد برای همه حق جویان و حق پویان

۱) اینکه کوروش تک همسری نبود

وقتی کوروش پس از شکست آستیاگ (ایشتو ویکو)

که پدر بزرگش بود٬با دختر او (آمی تیس =خاله خودش)

ازدواج کرد در واقع حرکتی قدرتمندانه انجام داد که معنای

سیاسی خاصی نداشت. در عوض از سر عشق و میل

با یک شاهدخت هخامنشی به نام کاساندان دختر

فارناسپ ازدواج کرد که سه دختر و دو پسر برای او به

دنیا آورد‌ .کمبوجیه که جانشین او شد و اسمردیس

(بردیا) که حکومت ساتراپی های شرقی امپراتوری

را به او سپرد. ص ۲۴۷

کوروش به رغم رفتار خوب مصریان با خود می دانست

که ناچار است کشور فراعنه را تسخیر کند تا به امپراتوری

جهانی خود تحقق بخشد و شایسته لقب (شاه همگان

و شاهنشاه) شود.بنا بر این پسرش کمبوجیه را مامور

تدارک حمله به مصر کرد.کمبوجیه بر خلاف برادرش بردیا

مردی تند خو و تا حدی آشفته حال بود ، اما به نظر

می رسید شایستگی ماموریتی را که پدرش به او 

 محول کرده است ، دارد.

به علاوه بنا به روایت مورخان یونانی و

آسیایی، شاهزاده جوان برای انتقام گرفتن از

مصر دلایل کافی داشت می گویند  وقتی

کمبوجیه ده سال داشت

روزی به حرمسرا رفت و شاهد گفتگوی

 مادرش با یکی از شاهدخت های پارسی شد.

هرودوت می نویسد ((می گویند یکی از

بانوان پارسی به اندرون شاهی رفته بود

 و از دیدن زیبایی و هوش فرزندان کاساندان

 به او تبریک گفت کاساندان پاسخ داد با

وجود فرزند برو مندی که دارم باز کوروش

 نسبت به من بی اعتناست و تمام توجهش

 معطوف به زنی است که از مصر آورده اند.

در این هنگام کمبوجیه اظهار داشت مادرجان

 وقتی به سن و سال مردی برسم به خاطر مادرم

 مصر را تار و مار خواهم کرد.ص۲۵۰

کوروش نیازی به اندیشه طو لانی نداشت.شاه ماساگت ها ـ که

مملکت او میان دریای خزر ، دریاچه آرال . میان رودهای سیحون

 و جیحون قرار داشت ـ تازه مرده بود.مردمی که این شاه

بر آنها حکومت می کرد ، از لحاظ خشونت و تند خویی

 و خلقیات ناهنجار معروف بودند.هرودوت می نویسد

 ((می گویند که این مردم مانند حیوانات در ملا عام

 جفت گیری می کنند)) و با این حال سپس می افزاید

(( آنها ملتی بزرگ و شجاع هستند)) بنا به

 رسم مردم چادر نشین قفقاز ، همسر شاه ،

 ملکه تو میریس جانشین اوشد.کوروش که تصور

 می کرد موقعیت مساعد است به ملکه جدید ماساگت ها

 پیشنهاد اتحاد داد و حتی از او خواستگاری کرد ص۲۵۰

کا ملا مشخص شد که کوروش نه تنها چند همسر داشت بلکه حرمسرا هم داشت 

۲)کوروش برابری انسانها در انسانیت را قبول نداشت و قومیت

را عامل برتری انسانها می داسنت.

کوروش علاقه چندانی به یونانیان نداشت و آنها را مردمی تاجر مسلک تلقی

 می کرد.به علاوه چند خدایی بودن اتنیان و شکوه جشن های مذهبی

 ایشان تا حدی با عث حیرت شاه ایران میشد که خدای متعال را

قدرتی غیر مادی می دانست.بالاخره شاه هخامنشی

 این مردم را که قاره ای را تسخیر کرده بودند

که رفته رفته اروپا نامیده میشد

 شایسته این کشور گشایی

 نمی دانست و آنها را نسبت به کسانی

 که توانسته بودند از کوه های ایران

 و بیابانهای آسیا برای خود

امپراتوری بسازند پست تر می شمرد

 جنگ با یونان برای فتح اروپا قرار گرفتن در مسیری بی بازگشت بود و به ویژه

 این خطر را داشت که محاسن ملت او را از وی بستاند ...ص۲۴۸

 ۳)کوروش پدر بزرگش آستیاگ را که شاه ماد بود و کمبوجیه پدر کوروش

                        از او پادشاهی یافته بود به زیر آورد و با او نبرد سختی کرد

آستیاگ اسیر او شد و حال آنکه قبلا خود کوروش هم تحت امر او بود و زیر نظر او

بعد از مرگ پدرش پادشاه پارس ها شد. سپس با خاله خودش ازدواج کرد.

با اینکه اطاعت پارس ها از مادها تحمیلی و بسیار سنگین نبود یعنی آستیاگ

سخت نمی گرفت و برای پارس ها شاه خوبی بود.ص۹۱ تا ۹۹

۴)کوروش برخی مخالفینش را تبعید می کرد:

                          در مورد آخرین شاه بابل مستقل ،یعنی نبونید ، نیز کوروش

                          تصمیم گرفت او را به کرمان تبعید کند ،منطقه ای که از پایتخت

                          بسیار دور بود چون او این خطا را کرده بود که پایتخت خود را

                          رها کند و به کویر عربی آرامی پناه ببرد و بهترین سال های

                           عمر خود را در آنجا سپری کند. ص۱۹۶

۵) و اینکه کوروش از لحاظ تمدن در مسائل مختلف چندان رغبتی نداشت:

برای پارسیان داد و ستد پایاپای قوانین خود را داشت آنها کفش،چاروق،سبزیجات

یا مشروبات را با اشیای کوچک ساخته شده مانند باد بزن،گردن بند یا کارد معامله

می کردند.این انتقال مالکیت تا وقتی بود که در یک روستا انجام می گرفت.اما به

محض خروج از روستا انتقال کالاها یا فقدان اعتماد باعث توقف مبادلات میشد.

جنگجویان اصیل آنشان چندان در قید این مسائل نبودند.ص۱۲۳

 ۶)زبان آرامی در زمان کوروش زبان سراسری مملکت بود بین کاتبان:

پس کافی بود که در سطوح ملی و سطوح مرکزی کاتبانی باشند

که دارای یک زبان و یک خط باشند با توجه به اینکه کاتبان سطوح مرکزی

زبان مسئولان و رهبران مرکزی را می دانستند و کاتبان سطوح محلی

 نیز از زبانهای مملکتی آگاه بودند.نقش این زبان میانجی به زبان آرامی

 سپرده شد و کاتبان آرامی یا آرامی زبان بودند. در همه جای امپراتوری

 کاتبان آرامی مکاتبات و مراسلات سلطنتی را دریافت و بلا فاصله به

 زبانهای محلی ترجمه می کردند.بنا براین در زمان هخامنشیان زبان آرامی

 انتشاری جهانی پیدا کرد که برای اداره مجموعه ایالات بسیار مفید بودص۲۴۱

۷)بناء پاسارگاد با شکوه به دست کوروش:

کو روش در پیروی از اجداد خود به بناء پاسارگادی همت گماشت که پایتخت او

باشد... نکته نگران کننده برای مادها می توانست نقش برجسته ای باشد که

 شاه پارس را هنگام خروج از کاخ خود نشان می داد،ظاهری پر عظمت داشت

 و خدمتگذاری ابزار های مقام سلطنت را به دست گرفته بود.ص۹۲ تا ۹۳

۸)کوروش قوانین حمورابی را تایید می کند با اینکه بی عدالتی در آن موج می زند:

حمورابی نخستین کسی بود که قوانین رفتار اجتماعی بابلیان را تنظیم کرد و

 مجازات هایی مشترک برای تخطی از قانون مقرر داشت.قانون قصاص:

هر کس چشم کسی را کور کرده یا دندان کسی را شکسته یا به عضو مرد آزادی

 آسیب رسانده بود باید عینا همان قصاص را پس می داد اگر مردی دختر جوانی

 را می کشت قاتل او را نمی کشتند بلکه دختر قاتل را می کشتند. در عوض

 اگر قربانی یک برده یا برده آزاد شده بود مجازات مجرم سبک تر بود و با

 پرداخت پول یا انجام خدمتی جبران می شد.بنا بر این مجازات بر حسب

 شدت جرم و نیز خصوصیات قربانی(!) فرق می کرد .

برای جرایم بسیاری مجازات مرگ تعیین می شد :

تجاوز ، بچه دزدی ، سرقت ، دزدی همراه با شکستن در ، زنای با محارم ،

قتل شوهر از طرف زن با این هدف که با مرد دیگری ازدواج کند ، ورود یک کاهنه

به میکده ، پناه دادن به برده فراری ، بزدلی در برابر دشمن در جنگ ، انواع

اختلاس ، بد نگه داشتن خانه و حیف و میل اسباب و اثاثیه آن یا تقلب در آبجو.

در احکام خانواده :

... اگر زنی بد رفتار بود شوهرش می توانست او را از خانه بیرون کند بدون آنکه

 چیزی به او بدهد ...ص۲۴۴

شما را به خدا نگاه کنید چقدر این قوانین ضد عدالت است

در مورد برده می گوید :هیچگاه با آزاد برابر نمی شود

((حتی پس از آزادی))

و اینقدر برده را پایین می آورد که می گوید:هرکس

برده فراری را پناه دهد مجازات او قتل است

یا می گوید اگر کسی برده را بکشد نمی توان او را کشت

یا در مورد قتل پدر: می گوید باید دختر او را کشت

و

در مورد حقوق

زنان و بانوان

که

این قانونی

بی نظیر است:

می گوید:مرد می تواند زن را از منزل بیرون کند بدون انکه

 هیچ چیزی به او پرداخت کند

یا اگر زن منزل را بد نگه داشت می توان او را کشت!!!!!

قسمت زیادی از نقد این قانون و مقایسه آن با دین عدالت گستر

 اسلام عزیز شیعی مانده که وقت امان را از من گرفته و به آینده

 موکول می کنم.البته کسی فکر کند و اطلاعات سر انگشتی از اسلام

 داشته باشد واضح است.لعل الله یحدث بعد ذلک امرا

۹)کوروش چند پرست ظاهری و تک پرست واقعی بود:

کوروش با صدها عمل مذهبی اطاعت خود از مذهب بابلیان را نشان داده است

او وفا داری خود را به مردوک نشان داده و بالاتر از آن خود را برگزیده بزرگترین

خدایان معرفی کرده است.او با این کار روحانیت و مردم را طرفدار خود و پسرش

کرده است.

کوروش به هیچ وجه به مذهب آشوری بابلی نگرویده بود.

او به نام سربازان پارسی خود به طور کلی نهادهای کلدانی از جمله

 مذهب ایشان را پذیرفته بود.

او در راه خدایانی قربانی کرده بود که سلطنت را به یک مرد تفویض می کردند

او خدایان را از اجبار به اینکه شهرهای خود را ترک کنند آزاد کرده بود.مذهب را

به خلوص اصیل آن بازگردانده بود و در مقابل مقام سلطنتی را به دست آورده بود .

اما کوروش خودش خدمتگزار و معتقد به اهورا مزدا خدای نور و راستی بود که نه

 به بت ها نیاز داشت نه به معابد و قدرت حیاتی او سراسر جهان را

در بر می گرفت. ... به هر حال کوروش در سرزمین میان دجله و فرات به دنیا

نیامده بود.اما در جهان بینی خود شاهنشاه یک امپراتوری جهانی بود.

او نمی توانست به اعتقاد و کیش خاصی تظاهر کند بلکه بر عکس

باید بر مذاهب همه اقوام ومللی حاکم باشد که سرنوشت خود را به

 دست او سپرده بودند. ...این احترامی که کوروش نسبت به خدایان

 دیگر قائل می شد آزادی لازم را برای گسترش قدرت در اختیار او

 قرار می داد.ص۱۹۵

به راستی این بابل بود که کوروش را تحت تاثیر خود قرار داد.البته شهر کلدانی

همه قدرت سیاسی خود را از دست داده بود اما قدرت معنوی خود را

حفظ کرده بود .کوروش نتوانست از این قدرت بگریزد.او با شور و اشتیاق

 به خدمت خدایان بابلی در آمد تا عظمت دستگاه خدایان را که

خود بابلیان با آن بد رفتار کرده بودند به آن باز گرداند.

کوروش یکباره

خود را نماینده ی

رسمی مردوک و

 خدمتگزار آن معرفی کرد.

اکنون بابلیان نه تنهااو را یکی از خودشان بلکه احیا کننده مذهب خود

 می شناختند.شهریار ایران با پیروی از این منطق از آرامشی که در

 مجموع امپراتوری حاکم شده بود سود برد تا معبد ایشتار در اوروک را

دوباره بسازد.ص۲۳۶ 

این قسمت ها به هیچ وجه قابل توجیه نیست:

((او خود را برگزیده خدایان معرفی کرد ، او در راه مردوک قربانی کرد ،

 و یا قسمتی که در منشور جهانی می گوید من خدایان را به معبد

 برگرداندم تا مرا دعا کنند)) چون کاملا نمایان است

 که او خدایان و تاثیر آنها را پذیرفته در حالیکه

 اهورا مزدا را هم می پرستید .

و این کار جز چند پرستی هیچ راه توجیه ندارد.

۱۰)کوروش بیانیه ای می دهد که اولین قانون حقوق بشر است:

کوروش کبیر پس از ورود به شهر با شکوه باستانی بابل(۵۳۸) قبل از میلاد

 برای آزادی ملل مختلف از اسارت بابلی ها فرمانی صادر کرد . ...فرمان مزبور

 که بر سطح استوانه ای از گل رس در چهل و پنج سطر حک شده معروف به

 اعلامیه کوروش می باشد:

منم کوروش شاه جهان شاه بزرگ شاه نیرومند شاه بابل شاه سرزمین سومر و آکد

 شاه چهار گوشه جهان ... تمام شاهانی که در بارگاههای خود بر تخت

نشسته اند ... مرا خراجی گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند ... پیکره خدایانی

 را که جایگاه آنها در میان آنان بود بجای خویش بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار

 جای دادم .خدایان سومر و آکد را که نبونید به بابل آورده  و خدای خدایان را

 خشمگین ساخته بود ، من به خواست مردوک خدای بزرگ ، به صلح و صفا به

 جایگاه پسندیده  خودشان باز گرداندم ... باشد که تمام خدایانی که من در

 پرستشگاههایشان جای داده ام روزانه مرا در پیشگاه بعل و نبو دعا کنند.

 باشد که زندگانی من دراز گردد ...

این هم بخشی از اعلامیه کوروش بود که خواندید

اما اشکالات:

اولا که از عبارت کاملا معلوم است که او هر کسی را به هر دینی که داشت

 مجاز می داند و دین خاصی را برتر نمی داند و به هر جا حمله می کند،خدای آنجا

 را می پذیرد و حقوق بشر به این معنا کاملا غلط و سر از تناقضات بی شمار در می آورد

دوما که او بت ها را خدایان می داند

سوما او از خدایانی که (نبونید) آنها را بر میدارد و (کوروش) آنها را بر می گرداند به

 پرستشگاه ، طلب دعا می کند و اینکه عمر او را دراز کنند.شما به این تناقض

 پی نمی برید؟ چه خدایانی که می توانند عمر کوروش را دراز کنند ولی نمی توانند

خودشان را بر گردانند.درست همان داستان حضرت ابراهیم با بت پرستان که قرآن نقل می کند

چهارما او در منشور خود این نکته را ذکر می کند که همه شاهان پای مرا بوسیدند

 و بر می آید که مجبور بودند چون شاهان که پای کسی را به اختیار نمی بوسیدند

 و اگر هم قبول کنیم به اختیار می بوسیدند ، باز فهمیده می شود که چنین کاری

 برای کوروش حائز اهمیت بود و او را خوشنود می ساخت که در نامه ذکری از آن کرد.

و چنین پادشاهی قطعا کشورگشایی را دوست می دارد و طالب قدرت است

که نقصی در صفات انسانی است

و ... این رشته سری دراز دارد

۱۱)کوروش پیامبر نبود و ذوالقرنین قرآن نیست به چند دلیل:

۱}کوروش در جنگ (با ملکه ما ساگت ها) مرد و مغلوب شد و هیچ پیامبری اینگونه

نمی میرد زیرا همیشه نصرت الهی با پیامبران است

۲}کوروش حرمسرا داشت طبق متنی که نقل کردم و هیچ پیامبری

حرمسرا نداشت به این معنا که هر زنی بخواهد گیرد.و آیه ۵۲ سوره

احزاب هم موید قوی این مطلب است

۳}کوروش برابری انسانها در انسانیت را قبول نداشت و قومیت را

ملاک برتری می دانست(طبق متنی که نقل کردم) در حالیکه

هیچ پیامبری اینگونه نبود.پیامبران تنها ملاک برتری را میزان اطاعت

از حضرت الله تعالی می دانستند.و عقل هم که با وحی هماهنگ است

تنهاا همین ملاک را بر می تابد

۴}کوروش با خاله خودش ازدواج کرد و هیچ دینی این را جائز نمی شمرد

و نادانان این مسئله را به ادیان نسبت می دهند و نیز به پیامبران. و حال آنکه

نزد اهل تحقیق از دانشمندان الهی ادیان ، امری پذیرفته باشد که ازدواج با

محارم در همه ادیان حرام است.و در عصر آدم ع  هم ازدواجی بین برادر و

خواهر رخ نداد.

۵} اینکه کوروش در تمدن رغبتی نداشت و حال آنکه هیچ پیامبری

در هیچ دوره ای از زندگی  مخالف تمدن نیست.گر چه کوروش

بعد ها تعدیل تر شد و به سمت تمدن رفت.

۶} کوروش پاسارگادی با شکوه ساخت ... که نقش برجسته او را هنگام

خروج از کاخ خود نشان می داد در ظاهری پر عظمت.

و اینکار را هیچ پیامبری نکرد و اصلا فارغ از این امورند مردان خدا.

۷}کوروش قانون حمورابی را تایید کرد.با اینکه در این قا نون

بی عدالتی موج می زند . وحال آنکه هر پیامبری برای خود قوانین الهی دارد.

و همین بزرگترین دلیل است بر پیامبر نبودن او.

۸} کوروش چند پرست بود و با اینکه خدای پارس (اهورا مزدا) را می پرستید

به خدایان دیگر هم تظاهر می کرد به نحوی که قابل توجیه نیست.

و آن قدر کلامش واضح است که جای توجیه ندارد تا عده ای بگویند ‌" کوروش

در ظاهر به همه خدایان احترام می گذاشت اما در باطن تک پرست بود

و تنها اهورا مزدا را پای بند بود "

ضمن اینکه اگر هم این توجیه را بپذیریم باز هیچیک از انبیا اینگونه

نبودند که به خدایان مختلف تظاهر کنند. چه واقعا (که از کوروش بر میآد)

و چه ظاهرا (که برخی ادعا می کنند)

۹}کوروش در صفات انسانی نقص داشت (که در ایراد ۴ بر منشور حقوق

بشر جا انداختیم) و هیچ پیامبری نقص ندارد . و در همه کمالات انسانی

برتر روزگاران و فوق اندیشوران بوده اند.

۱۰} او  ذوالقرنین قرآن نیست زیرا ذوالقرنین الله تعالی را می پرستید

و به هیچ مذهب دیگر تظاهر نمی کرد.

۱۱}ذوالقرنین با محارم ازدواج نمی کرد

۱۲}ذو القرنین حرمسرا نداشت به این معنا که هر زنی خواهد گیرد

۱۳}کوروش در اعلامیه حقوق بشر"قسمتی که نقل شد" همه جا نام خود می برد

 و تمام امور را به خود نسبت می دهد و هرگز نامی از خدای خدایان نمی برد

و هیچیک از انبیا اینگونه نبودند و خود را به طور مطلق شاه نمی دانستند.

و ... دلائل دیگری که بحث خیلی خسته کننده شد

برگرفته از کتاب کوروش بزرگ،ژرار ایسرائل ترجمه مرتضی ثاقب فر و برخی کتب دیگر

خدایا فقط برای دفاع از دین تو نوشتم

و هیچ منظور دیگری نداشتم

ما آفریده توییم

و همین در افتخار ما بس

باشد.

محرم ماه خود سازی می آید

بارالها به پاس این کارم

از تو امید دارم.

بد خواهان را هدایت بفرما

و تابش نور خورشید رسالت

محمدی را از آنان دریغ مدار

گر چه جز این در خورشان

نیست.

به یاری خدا پستی هم در مورد حقوق زن در اسلام و غیر اسلام

می نویسم. شاید طول بکشه برای بعد محرم.هر کسی

  سوالی داره می تونه بپرسه. البته مودبانه

یا علی مولای درویشان

 

نوشته شده توسط اسیر امیر در 0:8 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 30 آذر1386
حافظ و قرآن و ادبیات عرب
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

در بحث با یکی از وبلاگها طرف مقابلم ۲ ادعا داشت هم زبان فارسی را کوبید و هم

حافظ را وطن پرست و غیر مسلمان می دانست.خیلی به شگفتی افتادم و

این شد که می خونید

یعنی دیوان حافظ گرفتم و شروع کردم به چرخیدن تا بتونم جواب هر ۲ ادعاش رو

از خود حافظ بدم.وقتم کم بود ولی خیلی نکته پیدا کردم:

۱)حافظ مسلمان بود و کلمات اسلامی در شعر او موج می زند

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را

                                                      سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ملاحظه می فرمایید که (صلاح و تقوی و وعظ) کلمات اسلامی اند

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تاثیر دولت از کدامین کوکب است

 کلمات (شب قدر و رب و اهل خلوت که منظور عرفاء هستند) اسلامی اند

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

حافظ علنا میگه من وضو می گیرم و نماز می خوانم و کار عشقی خود را به

(وضو و نماز و تکبیر) تشبیه می کند

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

 وا ژه های (مسجد و قبله) اسلامی اند و (طریقت) میانه راه عرفاء اسلامی

 است که اول شریعت دوم طریقت و سوم که همان پایان و وحدت جمعی

باشد حقیقت است که ۳ مرحله سیر عارفان می باشد

احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

(احرام و سعی و صفا و مروه) اسلامی اند

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست

طبعا (صراط مستقیم) اسلامی است که در روایات به امیرالمومنین

علیه السلام معنی شده

قلندران طریقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست

قلندر همان عارف و صوفی است که گاهی درویش هم به آن اطلاق

می شود همه این الفاظ چون مورد سو ء استفاده مدعیان دروغین

واقع می شد  هر از چند گاه نام خویش را عوض می کردند و اکنون

نام آنان عارف است البته هر درویشی بد نیست و هر صوفی عیب

ندارد لکن بیشتر کسانی که الیوم به این نام معروفند خلاف طریقه ی

حقه ی قرآنی اند.

صبحدم از عرش می امد خروشی عقل گفت

قدسیا گوءی که شعر حافظ از بر می کنند

(عرش و قدسیان) واژه ای اسلامی اند

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

(سجاده و سا لک و پیر مغان که همان ساقی و استاد راه است)

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکنآباد و گلگشت مصلا را

(جنت ) اسلامی و(می باقی) از اصطلاحات عارفان اسلامی است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد

زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشربست

منظور آبی است که خضر نوشید و جاودانه شد و در روایات اسلامی آمده

فرقست از آب خضر که ظلمات جای اوست

تا آب ما که منبعش الله اکبر است

از این شعر حافظ می توان دریافت که تمام می و ساقی و دختر رز و

شراب و خمر و میخانه و لولی وش و ... همه را باید به نماز برگرداند

و طبق راز و نیاز معنی کرد.چون گفت منبع آب حیات ما الله اکبر است

و باید هر چه از این منبع می جوشد را طبق منبع معنی کرد.گر چه که

بر این تفسیر شواهد بی شمار دیگری از حافظ و خیام و عطار و مولوی

و... در ید نویسنده است.لعل الله یحدث بعد ذلک امرا

گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه ی زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه ی جنات تجری تحتها الانهار داشت

شما را به خدا ببینید چقدر اصطلاح قرآنی

و اسلامی در این اشعار آمده

۲)اینکه نام رسول الله در اشعار حافظ آمده:

در این چمن گل بی خار کس نچید آری

چراغ مصطفوی یا شرار بولهبی

۳)حافظ ادبیات عرب را بسیار فصیح می داند و نیز قرآن را چراغ زندگانی

و معجزه دین خود می داند .طبعا در فصاحت و ... آن را بی نظیر می داند

اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست

زبان خموش ولکن دهان پر از عربیست

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

ای چنگ فرو برده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت و قرآن خدا نیست

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

آیا حافظی که به چهارده روایت قرآن می داند و می خواند و کل قرآن را از بر

است آن هم به ۱۴ نوع قرائت های گوناگون ٬ می شود تصور کرد

 مسلمان نباشد ؟

۴)حافظ نسبت به اعراب هیچ حس ایرانی گری و عرب گریزی نداشت

و معیار را تقوای الهی می دانست

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیآ که نوبت بغداد و وقت تبریز است

ره نبر دیم به مقصود خود اندر شیراز

 خرم آنروز که حافظ ره  بغداد  کند

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار  و زما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

حافظی که در ادبیات فارسی تسلط او

شهره ی قاره ها هست اینطور به قرآن

و ادبیات آن معتقد است

و هم اعراب را با ایرانی ها در انسانیت

و مسلمانی فرق نمی گذارد

حال چه شده است که بعضی ها تا

۴ کلمه از ادبیات فارسی آموختند سریع

کل اعراب را وحشی و زبان عربی را

بی خود و سست بنیان معرفی

می کنند؟ و در توجیه حرف

خود حافظ را به گروه

خود می چسبانند؟

            خدایا من وظیفه ی خود را ادا کردم و حجت تو را تمام کردم بر تمام

                                 کسانی که ندانسته حرف می زنند

ای علیم بذات الصدور تو از نهانها آگاهی

ای قدیر و فعال لما تشاء دست ما را در دست صا حب ما قرار ده

نوشته شده توسط اسیر امیر در 6:20 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 9 آذر1386
اگه خودتو دوست داری بخون
درسته که خدا ما را اداره می کنه اما منافات با اراده ما

نداره ما هر طور بخواهیم خدا ما را اداره میکنه خدا به نهان ما

آگاه است من این را ثابت میکنم با کمک گرفتن از خودتون

 

شما اگر دنبال رفاقت باشی انگار همه میخوان باهات رفیق بشند

اگه بخوای عصبانی بشی انگار کل عالم با هات در گیرند

اگه دنبال علم باشی همه جا علم پیدا میشه

ببین خدا جوری عالم را ساخته که هر چی بخوای همون میشه

میگی نه آزمایش کن

من که یقین دارم

آدمهای مختلف مشکلاتشون با هم فرق می کنه و

همه طبق آنچه قبلا انجام دادند آینده براشون درست میشه

این بحث خیلی سوال پیش میآره آره بحث کوچیکی نیست

اگه کل عمرت همین قدر را با تمام فرضهاش حل کنی من

قسم می خورم تو عالم بسیار بزرگی هستی

بپرسید اگه بلد بودم جواب میدم و گرنه با هم هم فکری می کنیم

نوشته شده توسط اسیر امیر در 1:44 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1 آذر1386
برای موحدین نوشتم
اشکال:چرا خداوند بدها را خلق کرد و حال آنکه می دانست بد می شوند؟

جواب :خداوند عالم را طبق اختیار خلق کرد و کسی به زور نماز نمی خواند و

یا بی نماز می شود و اختیاری بودن خود به خود یعنی دو طرفه بودن.

خوب اگر یک طرف خوب شدن است ٬طبعا طرف دیگر بد شدن است.

اشکال:اگر خدا می دانست و علم خدا هم خطا نمی کند ٬ پس ما

مجبوریم به کارهایی که برای ما تعیین شده است و اختیار معنا ندارد.

جواب: اولا که اختیار امری وجدانی است نه مفهومی و استدلالی (مانند اینکه الآن بگویم

چشم شما بسته است٬ باور می کنی؟ نه ٬چرا؟ چون می گویی من دارم می یابم و وجدان

می کنم که چشمم باز است و نمی توانم حرف شما را بپذیرم).

و هر کسی کاملا می داند که در همه کارها اختیار دارد اگر چه که اختیار ها با

هم تفاوت دارد چون عواملی که با ان روبرو می شویم متغیر است.

دوما: مجردات مانند روح من و شما و جن و خدا و ملائکه  می تو نند از آینده

 خبر دار  بشن.(خیلی آدمها را می شناسم که آینده را خواب دیدند و همان هم

رخ داد و این همان روح است که موقع خواب مجرد می شود و آینده را می بیند)

و یا (افراد جن گیر از آینده شما خبر می دهند چون جن می تواند فردا و پس فردا

 را ببیند یا به گذشته برود و اطلاعاتی به شما بدهد ولی گاهی که خبر  آنها

رخ نمی دهد ٬ چون گاهی اجنه هم دروغ می گویند)

آیا روح من و شما در آینده تاثیری دارد؟ نه ٬ و یا جن تاثیری دارد ؟ مسلَما نه

پس علم خدا به واقعیت های آینده به این معنا نیست که ما مجبوریم بلکه خدا

محدود به زمان نیست و مجرد است.

نوشته شده توسط اسیر امیر در 9:15 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 18 آبان1386
الهی علی را مظلومانه حیات دادی و ممات دادی

                                                     ما را حیات علوی و ممات علوی عطا بفرما

نوشته شده توسط اسیر امیر در 12:28 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 20 مهر1386
همه عبادات شما تو ماه مبارک براتون بمونه و از بین نره تا آخر عمر
سلطان محمود غزنوی و ابو ریحان

گفت منجمین ادعای پیشگویی دارند و تو  ای ابو ریحان بگو ببینم من از کدام در بیرون می روم

اگر دروغ در آمد تو را به قتل می رسانم

ابو ریحان که می دانست با محمود غزنوی نمی شود بحث کرد و حرف زدن فایده ای ندارد ابزار نجومش

را آماده کرد و نظرش را در کاغذی نوشت و زیر تشکچه ی سلطان گذاشت.

سلطان امر کرد دیوار را سوراخ کنند و از آنجا بیرون رفت آنگاه به کاتبش گفت نوشته ی ابو ریحان را بخوان

کاتب گفت نوشته(سلطان از هیچ دری بیرون نمی رود بلکه از سوراخی بین شمال و شرق این مجلس

بیرون می رود) سلطان تعجب کرد و به او چند هزار درهم هدیه داد.

نوشته شده توسط اسیر امیر در 1:36 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 3 مهر1386
ماه مبارک داره میره
سلام  به همه ی  اهل دل طرفدار دل و نگهدار دل

آب خودش ما رو  سیراب  نمیکنه اگه خدا بخواد٬  سیر ابمون میکنه و اگه خدا نخواد٬

شمر ذی الجوشن هر چی آب بخوره ٬سیراب نمیشه

آتش به تنهایی ما رو نمی سوزونه ٬اگه خدا بخواد می سوزونه و اگه نخواد٬

ابراهیم در آتش نمی سوزه

دل به تنهایی افسرده و پژمان نمیشه٬اگه خدا بخواد غمگین میشه٬

و اگر نخواد همیشه شاده از فیضان رحمت الهی ٬مانند قلب امیر المومنین

من الف رو گفتم بقیه اش با شما

                                  یا علی گویان التماس دعا

نوشته شده توسط اسیر امیر در 3:54 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 12 شهریور1386
غیر از خدا هم نا محدود داریم! پس توحید چه می شود؟
رفیقی از من پرسید:

ما در توحید میگیم همه محدودند و خدا نا محدوده  فلذا همه به او نیاز داریم،در صورتیکه

عدد هم نا محدوده و در عالم وقتی یک محدود پیدا کردیم،پس دیگر نا محدودی وجود ندارد

مثلا در یک اتاق اگر قسمتی از دیوار سیاه بود،دیگه امکان نداره همه دیوار سفید باشه

و همین طور در عالم اگر قسمتی شیء محدودی بود ، دیگه در اون قسمت نمیشه

 خدا باشه پس با این بیان خدا هم محدود میشه. و توحید ذاتی زیر سوال میره که

بالتبع توحید صفاتی و افعالی و عبادی هم زیر سوال میره و باطل میشه.

گفتم:فقط عدد نامحدود نیست، چون اولا عدد حکایت واقع است و تا واقع

بی نهایت نبا شه، عدد  بی نهایت  نمیشه و ثانیا غیر از عدد  چیز های دیگری

یافت می شوند که بی نهایت هستند مثل عالم که نهایت و ته نداره و مثل

قوای انسان و مانند وجود ذهنی که در تصور نهایت نداره و مانند ... بسیاری

چیز های دیگر.

                                                پاسخ

وقتی در برهان واجب الوجود و ممکن الوجود در فلسفه ثابت کردیم که همه

اشیاء نیازمندند و یک واجب الوجود هست که آفرینش اشیاء در خلقت از او

 نشات می گیرد،دیگر مهم نیست اشیاء بی نها یت و نا محدود باشند یا

محدود باشند.

چه چیزی عالم را به وجود آورد؟ اگر خود اشیاء همدیگر را به وجود آورده باشند،

می پرسیم اولین شیء را  چه چیزی به وجود  آورد؟

اگر خودش به وجود آمده باشد ،یعنی هم  ذاتا به آفریننده نیاز مند هست و هم

 خودش این نیاز را بر طرف می کند و چنین چیزی محال عقلی ست.

اگر همه از اول باشند،با آنچه که می بینیم،این فرض امکان ندارد. و مانند این

 باشد  که بگوئیم در یک مسابقه دو چرخه سواری همه از اول در

مسابقه بودند و هیچ یک اول حرکت نکرد تا مسابقه شروع شود و این هم

محال عقلی هست.

پس مجبوریم بگوئیم شیء بی نیازی که حتی نیاز به آفریننده ندارد، اول بود

و کل آفرینش به او بر می گردد و این همان واجب الوجود است.

و تمام عالم به او نیاز دارند .خواه محدود باشند یا نا محدود.

                       پس جای درستی برای اشکال مطرح شده باقی

                       نمی ماند.

                       صغرای قیاس را  نپذیرفتیم که غیر خدا ،  نامحدود  داریم

                       حتی  در جهت آفرینش. چون فقط او همه را می آفریند

                       و حتی از این جهت به چیزی نیاز ندارد و محدود نیست.

اینقدر گفتیم باقی فکر کن

فکر اگر جامد بود رو ذکر کن

ذکر آرد فکر را در اهتزاز

ذکر را خورشید این افسرده ساز

البته طبق مبنای قویم وحدت وجود عرفانی جواب بسیار واضح می نماید.


                                          اضافات

اولا که در مطلبی ازعلامه شعرانی در رساله ای نفیس خوندم عالم منتهی است

 و محدود و باید روش تحقیق کنم

ثانیا رفقایی که از توحید می پرسید آرامتر باید رفت

ره دور است و تاریک است و باریک               به دوشم می کشم بار گران را

نوشته شده توسط اسیر امیر در 6:33 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 9 شهریور1386
وقتی روح از بدن جدا شد و دیگر قوه های بدن(جاذبه ،هاضمه، اشتها،

چشم،گوش،قلب و...) او را مشغول نکرد، او باید در عالم تجرد زندگی کند

و اگر قبل از جدا شدن از بدن ،روح،مجرد نشده باشد و قوی نباشد

دردهای مزمن روحی را که سالها ،حجاب بدن ،مانع از حس کردن آن

 می شد،احساس می کند.

روح همانند بدن باید تغذیه کند و غذای او عالم مجردات معقوله می باشد.

عقل ما متصل است و روح باید به عالم عقل منفصل بار یافته باشد، و

همین طور دمبدم ترقی کند. تا ... رسد آدمی به جایی که به جز خدا نداند!

و گر نه،روح را دردها ی روحانی فرا می گیرد؟

و یوم الحسرت انسانی و قیامت یوم النشور  الهی،از همان وقت کلید

می خورد که روح ،جدای از بدن می شود.

(قبر ) واژه ی مبارکه ایست که بسیار به آن جفا شده!

قبر در روایات،قبر انسانی است نه قبر خاکی تا اینکه اگر بدن در هوا

(روی درخت) بود، بگوئیم شب اول (هوا) او را فشار می گیرد

و یا اگر بدن در آب بود،بگویند آب او را فشار می گیرد

فشار شب اول قبر،مال روح انسان است نه جسم و بدن تا عده ای

بگویند ما داخل قبر نوار گذاشتیم و صدایی ضبط نکرد

و قبر همان صفات انسان است که در سرائر و لایه های وجودی روح او

ذخیره می شود و او را می سازد.

لذا هر چه روح با صفا ت بد بیشتری آمیخته باشد ، شب اول قبر او دشوارتر

و آنچه از صفات نیک روح ، افزون باشد ، شب اول قبر او هموارتر است.

و عده ای از مردان پاک الهی اصلا محاسبه نکیر و منکر ندارند چه رسد

که برخی خود عوالم هستی می گردند. و...

بیشتر از این مجال گفتن نیست.خدا نفس شما را ارتقا دهد

نوشته شده توسط اسیر امیر در 8:39 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 شهریور1386
امروز ازم پر سیدند ؟آقا چرا آدم گناه کرد؟

گفتم آقا جان آدم آیینه مادون و اولاد خود است آدم واسطه فیض است آدم ما فوق تمام قوای

ارضی و سماوی است و نفس او در ید قدرت عقل اوست.

گفت پس قرآن چی میگه(و عصی آدم ربه) ؟

گفتم شرع که خلاف عقل نمیگه .آدم گناه شخصی نکرد.

گناه آدم اینست  که ما قرآن را نمی فهمیم و ....

این رشته سر دراز دارد...

به قول مولا نا ی رومی:                   اینقدر گفتیم باقی فکر کن

نوشته شده توسط اسیر امیر در 2:2 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 4 مرداد1386
آیا ثواب کارها خرافات است؟ اگر نه پس به چه معناست؟

 

حرفهای ما همیشه در بوته نقد است پس باید توجه کنیم چه می گوئیم و اگر منسوب به خدا باشد باید بیشتر توجه کنیم که خدا در قرآن می فرماید ((قل ءالله اذن لکم ام علی الله تفترون)) یعنی اگر چیزی را خدا به شما نگفت ؛ به او نسبت دروغ  ندهید.

اگر می گوئیم غذای امام حسین ثواب دارد یا سینه زنی برای حضرت ثواب دارد یا بوسیدن  مسجد ثواب دارد یعنی چه؟

                         

خب ، نو گرایان غرب پرست این حرفها را بر نمی تابند، انکار می کنند ،می خند ند و با تمسخر

می گویند: یعنی هر کاری بکن و لی غذای امام حسین را بخور بعد برو بهشت!!!!

 

                                     منظور از ثواب در د ین چیست ؟

بهشت رفتن یا نرفتن اسباب بسیار فراوانی دارد که نمی شود با یکی از آنها بهشت رفت یا نرفت

             باید همه شرائط کنار هم باشند

                                                    تا ...

ثواب یعنی: با این کار راه تکامل نفس تو هموار تر هست

ثواب یعنی: با این عمل راه  رها شدن از د نیای  مادی فراهم تر است.

 

کسانی که اشکال می کنند صغرای بحث را نمی پذیرند چون در کبرای استدلال کج فهمی دارند

طبق فهم آنها اینطور می شود    صغری:غذای امام حسین ثواب دارد.

                                          کبری: هر ثوابی ما را به بهشت می برد.       

                                          نتیجه:پس این غذا ما را به بهشت می برد.

و حا ل آنکه کبرای استدلال را قبول نداریم

 

            کسی نمی گوید که هر ثوابی ما را به بهشت می برد بلکه گفتم ثواب به چه معناست

حالا آیا این ثوابها با اختیار انسان منافات دارد یا ندارد ؟

در مقاله دیگر می توان مفصل بحث کرد

خدا توفیق بدهد

نوشته شده توسط اسیر امیر در 1:14 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 18 خرداد1386
استاد صمدی آملی
اونائی  که کافرند ظالمند  عهد الله به ظالمان نمی رسد بعد از رسول الله نه امامت به آنها رسید

 نه خلافت به آنها رسید نه ولایت به آنها رسید  تنها چیزی که هست غصب امامت به آنها رسید

و لذا امامت را تقسیم به ظاهر و باطن هم نمی کنیم  خلیفه ظاهری آنها خلیفه باطنی علی٬

 این هم معنا نداره  تقسیم امامت  و خلافت به ظاهری و باطنی که ظاهر امامت و عهد الله

به ظالمین برسد اما باطن امامت به ظالمین نرسد٬آیه اطلاق دارد (لا ینال عهدی الظالمین)

عهد من به ظالمان نمی رسد نه در ظاهر و نه در باطن و لذا تقسیم امامت به ظاهر و باطن

هم ظلم است.

مضاف به اینکه امامت در مرحله ظاهر است ٬مسئله باطن مربوط به مقام ولایت است.

اگر بخواهیم امام قرار بدهیم٬امام عالم به همه احکام است یک٬و صاحب عصمت است در

مقام بیان احکام اشتباه نمی کند دو٬

مرحله باطن که ولایت و اون سوئی است ربط به مردم ندارد اما مرحله امامت و تدبیر امور

اجتماع که ربط به مردم دارد و جنگ با معاندین است حتما باید در این مرحله ظاهر صاحب

 عصمت باشد اگر عهد خدا به ظالمین برسد ٬این هم ظلم هست هرگر خدا به بندگانش

ظلم نمی کند

دقیقه ۴۵ تراک ۲۲ صفر ۸۵ساری مازندران

نوشته شده توسط اسیر امیر در 0:13 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 17 خرداد1386
نکات طلائی ایام امتحانات
باید خوب خوند

      حوصله داشت

آرام بود

ولی اعتماد به نفس ٬اضطراب را از بین می بره

و توکل به خدا قدرت شما را چند برابر میکنه

البته همیشه فکر کن ذهنت و حافظه ات را داری قوی می کنی

خودت پس از یک مدت تا ثیرش را می بینی

نوشته شده توسط اسیر امیر در 11:51 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386
مناجات
من را رها نکن خدای بزرگ

جز تو ای جان جهان ملتمسی نیست مرا

زمین خورده ام دستم گیر.

بیا نمازهای مرا قبول کن

به مهدی فاطمه مرا ببخش

امان از اینکه صاحب وبلاگ را بشناسند .نمی تونم دلم را خالی کنم

ولی خدا یا تو   به   نهانخانه ی  ضمیر پنهانم آگاهی

نوشته شده توسط اسیر امیر در 11:54 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب